<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://koosh-nameh.loxblog.com</title>
<link>https://koosh-nameh.loxblog.com</link>
<description>درباره متون حماسي و اساطير ايران و جهان                                               و همه‌ی کسانی که به فرهنگ و ادب ایران زمین خدمت کرده و می کنند.</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>فرامرزنامۀ بزرگ، سومین منظومۀ حماسی فارسی پس از شاهنامه و گرشاسپنامه است.</title>
<link>https://koosh-nameh.loxblog.com/فرامرزنامۀ-بزرگ-سومین-منظومۀ-حماسی-فارسی-پس-از-شاهنامه-و-گرشاسپنامه-است</link>
<guid>https://koosh-nameh.loxblog.com/فرامرزنامۀ-بزرگ-سومین-منظومۀ-حماسی-فارسی-پس-از-شاهنامه-و-گرشاسپنامه-است</guid>

<description><![CDATA[




&nbsp;
&nbsp;
 از دیرباز که روایات مربوط به خاندان های بزرگ ایرانشهر با روایات کیانی درآمیخت، اعضای دو خاندان نقش مهمی در تکوین و گسترش این روایات بر عهده داشتند: یکی خاندان کارن به رهبری گودرز و دیگری خاندان سکایی رستم.
بخش مرسوم به پهلوانی شاهنامه پر است از پهلوانی های اعضای این دو خاندان در جنگ ها و لشکرکشی های گوناگون بر ضد دشمنان ایرانشهر. از میان این دو خاندان، پهلوانان خاندان رستم، چه در شاهنامه و چه در بیرون از شاهنامه نقش پررنگ تری بر عهده داشتند و منظومه های گوناگونی در شرح پهلوانی های آنان پرداخته شده اند. مانند گرشاسپ نامه، در شرح دلاوری های گرشاسپ، نیای نامدار این خاندان، سام نامه دربارۀ پهلوانی ها و عشق ورزی های سام، دو تحریر از فرامرزنامه (بزرگ و کوچک) دربارۀ فرامرزنامه و کشورگشایی های او در هند، بانو گشسپ نامه دربارۀ بانو گشسپ، دختر رستم و آذربرزین نامه دربارۀ آذربرزین پسر فرامرز.
نام سرایندۀ فرامرزنامۀ بزرگ دانسته نیست ولی شواهدی در متن آن نشان می دهد که در اواخر قرن پنجم و احتمالاً در بین سال های 487 تا 494 هجری به نام ابوبکر مؤیدالملک، پسر خواجه نظام الملک طوسی سروده شده است. بنابراین این منظومه که 5453 بیت دارد، پس از شاهنامه و گرشاسپ نامه، سومین متن حماسی فارسی است در دو بخش: یکی شرح جنگ ها و کشورگشایی های فرامرز در هند و دیگری سفرهای فرامرز بر خشکی و دریا و دیدن شگفتی های گوناگون.
به گفتۀ مصحح فرامرزنامۀ بزرگ در نسخۀ اساس ما با این بیت به پایان می رسد: &laquo;هزاران درود و هزاران سلام / ز ما بر زراتشت عليه السّلام&raquo;.
فرامرزنامه بزرگ،&nbsp;به&zwnj;كوشش ابوالفضل خطيبی و ماريولين فان زوتفن، تهران، سخن، 392 صفحه، قطع: وزیری، جلد: سخت، بها: 550000 ریال، 1394.
&nbsp;


]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:41:25 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>آیا فردوسی برای سرودن بیتی در تنور می‌رفت؟</title>
<link>https://koosh-nameh.loxblog.com/آیا-فردوسی-برای-سرودن-بیتی-در-تنور-میرفت</link>
<guid>https://koosh-nameh.loxblog.com/آیا-فردوسی-برای-سرودن-بیتی-در-تنور-میرفت</guid>

<description><![CDATA[
به نقل از سخن نوشته&zwnj;های ابوالفضل خطیبی:
&nbsp;
&nbsp;
عطار در مصیبت&zwnj;نامه در ستایش از شعر خود چنین می&zwnj;سراید (عطّار 1386ش، ص448-449):
آبِ هر معنی، چنانم روشن است/ کآنچه خواهم، جمله، در دستِ من است
می&zwnj;نباید شد بحمدالله به&zwnj;زور / همچو فردوسی ز بیتی در تنور
همچو نوح آبی به&zwnj;زور آید مرا&nbsp;&nbsp; زآنکه طوفان از تنور آید مرا
از تنورم چون رسد طوفان به&zwnj;زور / هیچ حاجت نیست رفتن در تنور
همچو فردوسی فُقَع خواهم گشود / چون سنایی، بی&zwnj;طمع، خواهم گشود
&nbsp;
بیت دوم مبهم است و این ابهام را قزوینی نیز یادآور شده بود (قزوینی 1388ش، ج6، ص103). به نوشتۀ زنده&zwnj;یاد محمدامین ریاحی &laquo;در تنور رفتن فردوسی برای بیتی اشاره به افسانه&zwnj;ای است که ظاهراً جای دیگر نیامده&raquo; (ریاحی 1372، ص258). آیدنلو بر اساس یکی از روایات مردمی دربارۀ فردوسی حدس می&zwnj;زند که در داستانی که در نیشابورِ عصر عطّار رایج بوده &ndash; و صورت مکتوب آن فعلاً به دست ما نرسیده &ndash; فردوسی برای سرودن یا تکمیل بیتی به منظور تأمل بهتر در خلوت، درون تنور رفته است (آیدنلو1390، ص51-52). پیش از آن،&nbsp; استاد شفیعی کدکنی&nbsp; در یادداشتی بر این بیت نوشته&zwnj;اند: &laquo;تعبیر در تنور رفتن در مورد فردوسی به درستی روشن نیست که اشاره به کدام گوشۀ زندگی اوست. شاید اشاره&zwnj;ای باشد به آن بخش از افسانۀ گریختن فردوسی از دست محمود و پنهان شدن او&raquo;(شفیعی کدکنی 1386ش، ص760). استاد شفیعی سپس چندین شاهد از متون فارسی نقل می کند که بنا بر آنها در گذشته تنور جایی برای پنهان شدن بوده است. با این خوانش، مراد از &laquo;بیتی&raquo; نیز قاعدتاً باید اشاره به بیت&zwnj;های هجونامه باشد که شاعر در حق محمود سروده و برای همین خشم شاه را برانگیخته و گریخته و پنهان شده است. اما دور می&zwnj;نماید که عطّار در این بیت به گریختن و پنهان شدن شاعر در تنور اشاره داشته باشد؛ زیرا بافت متن چنین اشارۀ تاریخی را برنمی&zwnj;تابد. بنا بر این خوانش، عطار می&zwnj;گوید: من کسی نیستم که برای سرودن بیتی یا به خاطر بیتی مانند فردوسی از دست شاه بگریزم و به زور در تنور پنهان شوم. در این بیتها عطار از کتاب مصیبت&zwnj;نامۀ خود و سختگی شعر آن و طبع همچون آب روان خود سخن می گوید و طبع شعری خود را با فردوسی می&zwnj;سنجد. شاید داستانی از زندگانی فردوسی در پس&zwnj;زمینۀ بیت دوم نباشد. گویا یک تعبیر کنایی است از طبع داغِ چون تنورِ&nbsp; شاعر و شعر گرمی که شاعر مانند نان داغی از تنور طبع خود با زور بیرون می کشد. عطار می گوید: من مانند فردوسی نیستم که هربار با زحمت به تنور طبع خود اندر شوم و بیتی را بیرون بیاورم، بلکه طبع من مانند آبِ روان است، که خودبه خود چونان طوفان نوح با شتاب از تنور طبعم بیرون می&zwnj;جهد و سرازیر می&zwnj;شود. و نیازی ندارم که هر بیت را با زور از تنور طبعم بیرون بکشم. بنا بر روایات، طوفان آب در زمان نوح از تنوری فوران می کند. در اینجا عطّار با تلمیح به این روایت و تقابل میان آتش و آب &ndash; که اوّلی می تواند نشانۀ تیزی و دومی روانی و زلالی طبع شاعر باشد &ndash; تصویر بدیعی از جوشش شعر در درون خود خلق کرده است. تشبیه طبع شاعرانه به تنورِ داغ و شعر به نانی گرم که از تنور بیرون می&zwnj;آید، نزد شاعران شناخته شده بود. شواهد زیر از پیکرۀ گروه فرهنگ&zwnj;نویسی فرهنگستان زبان استخراج شده&zwnj;اند:
تنم تنور و عالم هیزم است و جان آتش/ خِرَد خمیر و زبان نان&zwnj;پز و سخن نان است
(قوامی رازی 1334ش، ص149)
قوامی که بُرد از تنور تفکّر/ به نان سخن آب شعر سنایی (همان، ص90)
سخنی که چون نان و طعام گرم از تنور دل برآری چون گرم نباشد؟ (محقق ترمذی 1377ش، ص2)
چون مخمّر گشت با عقل این سخن/ در تنور دولتت بستم فطیر (کمال&zwnj;الدّین اصفهانی 1348ش، ص349)
خمیر و نانبا دیوانه گردد/ تنورش بیت مستانه سراید (مولوی1355ش ،ج2 ص 83)
فقیری عراقی به یخنی&zwnj;پزی اوقات صرف می&zwnj;کند و گاه&zwnj;گاه در تنور خیال شعری خام&zwnj;سوز نیز بیرون می&zwnj;آورد (سام میرزا، ص261).
استاد شفیعی کدکنی در یادداشت بیت آخر می نویسد (همان، ص760): &laquo;فقع گشودن کنایه از لاف زدن است و این کنایه در ادب فارسی، کنایه&zwnj;ای رایج بوده است. و به داستان فقاع خریدن فردوسی از صلۀ محمود هم اشاره&zwnj;ای دارد&raquo;. بخش دوم توضیح استاد شفیعی بی&zwnj;گمان درست است، ولی چنانکه پورجوادی (همانجا) در مقاله&zwnj;ای نشان داده است، کنایۀ لاف زدن برای فقع گشودن &ndash; چنانکه در فرهنگ&zwnj;ها آمده است &ndash; کامل و جامع نیست. او بر اساس شواهد متون، برای فقع گشودن این معانی را در نظر گرفته است: ابتدا کردن به سخن و زبان به سخن باز کردن و آشکار کردن و جلوه گر کردن معنی و نکته&zwnj;ای که پیشتر پنهان بوده است. در این بیت عطار در ترکیب کنایی &laquo;فقع گشودن&raquo;، دو معنی را در نظر دارد: یکی جوشش شعر از درونش، مانند جوشیدن و بیرون ریختن فقاع از کوزه ، چنانکه شعر در فردوسی می&zwnj;جوشید، ولی شعر عطّار روان&zwnj;تر از او می&zwnj;جوشید؛ دوم،&nbsp; با اشاره به داستان زندگی فردوسی و بلندطبعی شاعر که صلۀ سلطان را فقاعی خرید، بلندطبعی و بزرگ&zwnj;منشی او را الگوی خود قرار می&zwnj;دهد.
منابع
آیدنلو، سجّاد 1390ش، دفتر خسروان: برگزیدۀ شاهنامۀ فردوسی، تهران، سخن.
پورجوادی، نصرالله 1367ش، فُقَع گشودن فردوسی و سپس عطّار: بحثی در ماهیت شعر و شاعری از نظر عطّار&raquo;، نشر دانش، بخش یکم: ش45، فروردین و اردیبهشت، ص168-173؛ بخش دوم: شمارۀ 46، خرداد و تیر، ص14-21.
ریاحی، محمدامین 1372ش، سرچشمه&zwnj;های فردوسی&zwnj;شناسی، تهران، مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی (پژوهشگاه)
سام&zwnj;میرزا صفوی، تذکرۀ تحفۀ سامی، به کوشش رکن&zwnj;الدّین همایون&zwnj;فرّخ، تهران، انتشارات علمی، بی&zwnj;تا.
شفیعی کدکنی، محمّدرضا، 1386ش، شرح بیت&zwnj;های مصیبت&zwnj;نامه (نک: عطّار 1386ش).
عطّار نيشابوري، فريدالدّين 1386ش، مصيبت&zwnj;نامه، به&zwnj;كوشش محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، سخن.
قزوینی، محمد بن عبدالوهّاب 1388ش، یادداشت&zwnj;های قزوینی، به کوشش ایرج افشار، تهران، انتشارات دانشگاه تهران.
&nbsp;قوامی رازی، بدرالدّین 1334ش، دیوان، به کوشش میرجلال&shy;الدین حسینی ارموی، تهران، چاپخانۀ سپهر.
کمال&zwnj;الدّین اصفهانی، اسماعیل 1348ش، دیوان، به کوشش حسین بحرالعلومی، تهران، کتابفروشی دهخدا.
محقق ترمذی، سیدبرهان&zwnj;الدّین 1377ش، معارف، به کوشش بدیع&zwnj;الزّمان فروزانفر، تهران، مرکز نشر دانشگاهی.
مولوی، جلال&zwnj;الدّین محمد 1355ش، کلّیات شمس یا دیوان کبیر، به کوشش بدیع&zwnj;الزّمان فروزانفر، تهران.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:41:25 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>احتمال در معنی مثل: شاهنامه آخرش خوش است!</title>
<link>https://koosh-nameh.loxblog.com/احتمال-در-معنی-مثل-شاهنامه-آخرش-خوش-است</link>
<guid>https://koosh-nameh.loxblog.com/احتمال-در-معنی-مثل-شاهنامه-آخرش-خوش-است</guid>

<description><![CDATA[
جهت دریافت اصل مقاله که به قلم دکتر محمود امیدسالار نگارش یافته است به لینک زیر مراجعه فرمایید:
&nbsp;
&nbsp;https://www.academia.edu/13769004/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C_%D9%85%D8%AB%D9%84_%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%B4_%D8%AE%D9%88%D8%B4_%D8%A7%D8%B3%D8%AA]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:41:25 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>دانلود دایره المعارف اسلام</title>
<link>https://koosh-nameh.loxblog.com/دانلود-دایره-المعارف-اسلام</link>
<guid>https://koosh-nameh.loxblog.com/دانلود-دایره-المعارف-اسلام</guid>

<description><![CDATA[
لینک دانلود دایره المعارف اسلام به شرح ذیل می&zwnj;باشد:
&nbsp;
&nbsp;
http://historify.blogfa.com/post/3]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:41:25 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>دو پیشنهاد به وزارت علوم دربارۀ مقالات علمی - پژوهشی</title>
<link>https://koosh-nameh.loxblog.com/دو-پیشنهاد-به-وزارت-علوم-دربارۀ-مقالات-علمی---پژوهشی</link>
<guid>https://koosh-nameh.loxblog.com/دو-پیشنهاد-به-وزارت-علوم-دربارۀ-مقالات-علمی---پژوهشی</guid>

<description><![CDATA[
آیین نامه ارتقا یا تبدیل وضعیت اعضای هیأت علمی گرچه به لحاظ تبیین و تنظیم اصول اداری مفید است؛ اما از نظر برخی مواد، مصوبات و توضیحات پیرامون کارهای پژوهشی، ناقص می باشد. 
نویسنده در نوشتار حاضر دو پیشنهاد درخصوص چگونگی بررسی و امتیازدهی مقالات علمی پژوهشی با ارائه مصادیقی از رشتۀ زبان و ادبیات فارسی، مطرح می نماید. این دو پیشنهاد بدین شرح اند: 1. بررسی فنی و دقیق محتوای مقاله های چاپ شده نه مجلات آن ها؛ 2. پذیرش فقط دو مقاله مشترک از اعضای هیأت علمی متقاضی ارتقا یا تبدیل وضعیت که نام عضو و دانشجو/ &nbsp;دانشجویان در آن باشد.
متن کامل این مقاله نوشتۀ سجاد آیدنلو دانشیارِ زبان و ادبیّات فارسیِ دانشگاه پیام نور اورمیّه که در شمارۀ 149 و 150 مجلۀ آینۀ پژوهش منتشر شده است اینجا بخوانید. ]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:41:25 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>فردوسی و معاصرانش</title>
<link>https://koosh-nameh.loxblog.com/فردوسی-و-معاصرانش</link>
<guid>https://koosh-nameh.loxblog.com/فردوسی-و-معاصرانش</guid>

<description><![CDATA[
ميراث مكتوب - بیش از یک هزاره از آفرینش شاهنامه به وسیله شاعر جاودانه ایران، فردوسى مى گذرد؛ مردى که از یک &rlm;سو گنجینه&rlm;اى از رهاورد هاى ارزنده، ولى ازیادرفته نیاکان ما را از لابلاى قرون و اعصار برآورد و به مردم خویش هدیه داد و از سویى دیگر فرهنگ گذشته پرفراز و نشیب ملت خویش را به عنوان وسیله&rlm;اى تردیدناپذیر، در بقا و دوام آب و خاک پاک وطن به کار گرفت و با صرف جان و جوانى خود، داستان راستیها و منشهاى نیک نسلهاى برآمده از طوفان را آن&rlm;چنان سرود که در هر گوشى نغمه&rlm;اى و در هر دلى تأثیرى از زمزمه و احساس عمیق خود بر جاى نهاد. او در دهها سده پرتشویش، نیاکان ما را در مکتب&rlm;خانه افتخارآفرین خویش نشاند و درسهاى زندگى شخصى و اجتماعى را به آنان آموخت. آن&rlm;چنان&rlm;که نام فرزندان این سرزمین، از قهرمانان کتاب او بود و موسیقى رزمشان از آهنگ کلام وى نشأت مى گرفت و شادى بزمشان در کمال وقار انسانیت از رفتار و کردار نجیبانه قهرمانان اثر وى ملهم مى گشت، شبهاى پدران ما، با شاهنامه&rlm;خوانى به سر مى رسید و روز هاى آنان، تحرک و تلاش خود را از توفندگى قهرمانان و روح موّاج و ستیهنده حاکم براثر او به وام مى گرفت و درواقع آن&rlm;را تکرار مى کرد. نوخاستگان نژاده به وسیله او هویت خویش را مى شناختند و خاندان خویش را از یاد نمى بردند و طبعا از اعتبار خود آگاهى و شناخت ارزشهاى والاى فکرى و اجتماعى و اخلاقى جامعه خود خبردار مى گشتند و فردوسى را یگانه روشنگر و مربى نسلها در پیچ و خم زمانه هاى دور و دراز مى یافتند.هیچ شاعرى در ادب ما، فردوسى نیست و فردوسى به لحاظ جامعیت کلامش به هیچ&rlm;یک از خیل سخنسرایان معاصر یا قبل و بعد از خود نمى ماند و تفاوتهاى ریشه&rlm;اى در شخصیت، هدف، پیام و نوع زندگى فردى و آرمانهاى اجتماعى او با دیگران به حدى است که او را به یک &laquo;استثنا&raquo; بدل مى سازد. فردوسى به حافظ نمى ماند، اما حافظه حافظ از اوست. پیر سرمدى خراسان، سعدى شیراز نیست، اما استادى است که همیشه همسفر سعدى است. با آن&rlm;که نه کلام فردوسى به مولوى مى ماند، و نه پیامش، ولى در ژرفاى اندیشه&rlm;اش فصول مشترک عقلانى و منطقى فراوانى با مولانا وجود دارد، آن&rlm;چنان&rlm;که سیمرغ هردو از قاف برمى خیزد ولى &laquo;سى&raquo; نیست و چهره ناجى یگانه&rlm;اى را به خود مى گیرد که پرورنده و رهاسازنده است و اوج&rlm;گیر و پرفراز ماننده.... اما شگفتا که امروزه، ما در گرماگرم حادثه هاى زمانه که مستقیم و غیرمستقیم با پیام فردوسى وجوه مشترک دارند، بیشتر، از حافظ و سعدى و مولوى سخن مى رانیم تا از فردوسى.راستى چرا براى ما فردوسى و اثر گرانقدرش از اعتبارى جامع و خاص برخوردار است؟ اعتبار و جامعیتى که در هیچ شاعر یا اثر ادبى دیگرى در زبان فارسى وجود ندارد؟
شاید دلیل این امر آن باشد که فردوسى، در جامعه ما و در ادب فارسى، پدیده منحصر به فرد و جامع و مانعى است که با شفاف&rlm;ترین و قابل فهم&rlm;ترین زبانها با مردم خویش سخن مى گوید، پیامش قصه کامها و نامرادیهاى جمع است و شاعر، هدفى کاملا متعالى دارد که خیر و صلاح جامعه خود را در درازناى پرپیچ و خم تاریخ، بر هر مصلحت فردى و پدیده غیرجمعى ترجیح مى دهد و همیشه پیامى دارد قابل درک و صمیمیتى آشنا و مأنوس که سفره دلهاى خوانندگان اثرش را از مائده هاى مطلوب آگاهانه و ناخودآگاهانه، سرشار مى سازد و رغبت و عطش همیشگى آنها را به محتویات اثر خویش برمى انگیزد؛ حال آن&rlm;که دیگران بویژه شاعران معاصر وى، ابعاد جامع شخصیت و تفکرات و رفتار و کردار پرمنشانه او را فاقدند و به همین جهت اگرچه هریک از آنان بعدى خاص از فکر و زیبایى و پیامهاى انسانى و اخلاقى و حتى اجتماعى را نمایندگى مى کنند، اما همیشه در محدوده&rlm;اى حقیر از ساختار هاى شخصیت و اندیشه خویش گرفتار مى مانند و با آن&rlm;که گاهى جرقه&rlm;اى مى زنند، اما آتش گرمابخش شبهاى زمستان نیستند. ما در این گفتار برآنیم که محیط ادبى و اندیشه هاى حاکم بر روزگار فردوسى را با تکیه بر تفاوتهاى فردوسى با شاعران همزمانش بشناسیم تا از آن میان شاید با این قلم ناتوان بتوانیم &laquo;استثنایى&raquo; و &laquo;منحصر به فرد&raquo; بودن فردوسى را باز نماییم. به صف شاعران و متشاعران بى شمار قصیده&rlm;سراى معاصر فردوسى، که تنها حدود 400 تن از آنها در دربار غزنه مى زیستند، بنگریم و قصیده&rlm;سرایانى چون عنصرى را ببینیم که از رفاهى بى مانند برخوردارند، آن&rlm;چنان&rlm;که از نقره دیگدان و از زر اسباب خوان مى سازند و رفاه و آسایش و ثروتمندى آنها موجب غبطه بزرگ شاعرى دیگر چون خاقانى مى گردد:به تعریض گفتى که خاقانیاچه خوش داشت نظم روان عنصرى&rlm;بلى شاعرى بود صاحب قبول&rlm;ز ممدوح صاحبقران عنصرى&rlm;به معشوق نیکو و ممدوح نیک&rlm;غزل گو شد و مدح&rlm;خوان عنصرى...به دور کرم بخششى نیک دیدز محمود کشورستان عنصرى&rlm;به ده بیت، صد بدره و برده یافت&rlm;ز یک فتح هندوستان عنصرى&rlm;شنیدم که از نقره زد دیگدان&rlm;ز زر ساخت آلات خوان عنصرى&rlm;دهم مال و بس شاد باشم کنون&rlm;ستد زرّ و شد شادمان عنصرى&rlm;به دانش توان عنصرى شد و لیک&rlm;به دولت شدن چون توان عنصرى&rlm;مى بینیم که خاقانى از آن مى نالد که عنصرى با سرودن ده بیت شعر بدره هاى زر و برده هاى نیک مى یابد، در حالى که خود او با فضل بیشتر و کمالات افزونتر از این نعمت برخوردار نشده است.حقیقت این است که عنصرى و اکثر شاعران معاصر فردوسى در دربار غزنویان کارگزاران حاکمیت زورند و شیفتگان زر، مصلحت&rlm;بینانى عافیت نگرند که بر گرد هرم قدرت مى چرخند و براى تحکیم بنیانهاى توانمندى حاکمیت از هیچ کوششى دریغ نمى کنند، با دروغگویى و فرومایگى، سفلگان را برمى کشند، حقیران را بزرگ مى نمایند و شجاع و دلاور مى خوانند و به فریب افکار جامعه مى پردازند و مزد خویش را به اندازه وقاحت خود و سفاهت دیگران دریافت مى دارند.حال آن&rlm;که فردوسى از لونى دیگر است، او در بحران اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى حاکم بر ایران قرن چهارم و پنجم هجرى که معلول تغییر و تبدیل حکومتها و نفوذ هاى سیاسى و فکرى تازیان و ترکان و اصطکاک با ریشه هاى فرهنگى و علاقه هاى ملى ایرانى بود، از پیوستن به قدرتهاى حاکم سرباز زد و بدون این&rlm;که جذب و جلب دربار هاى پرزرق و برق گردد، در انزواى طوس که درواقع قلب تپنده و مبارز جامعه مطلوب او بود، به شاعرى پرداخت. اما این شاعرى داراى ویژگیهاى خاص خویش است:1 - فردوسى در اوج رواج قصیده&rlm;سرایى و منظومه هاى دربارى، خریدار بازار بى رونق مثنوى مى گردد. توضیح آن&rlm;که تا روزگار فردوسى اگرچه مثنویهاى متعددى در زمینه هاى گوناگون حتى در زمینه هاى حماسى سروده شده بود، اما شاعران درکى صحیح و منطقى از داستان بلند نداشتند و هنوز یک مثنوى بلند که به لحاظ لفظ و محتوا اعتبارى درجه اول داشته باشد آفریده نشده و در جامعه و در میان مردم راهى و جایى نیافته بود و مثنویهایى چون آفرین&rlm;نامه&rlm;بوشکور و کلیله و دمنه&rlm;رودکى و خنگ&rlm;بت و سرخ&rlm;بت عنصرى و ورقه و گلشاه عیوقى و حتى گشتاسب&rlm;نامه دقیقى جایى براى خود در اندیشه ایرانیان نگشوده بود. فردوسى، با درک دلزدگى جامعه از قصیده هاى مدحیه و محتواى جدا از زندگى آنها و براى تحقق هدفهاى تاریخى و پیام خویش، قالب مثنوى را براى بیان خود برمى گزیند، زیرا این قالب داراى استعدادى بالقوه است که شاعر مى تواند با استفاده از امکانات وزنى و سهولت قافیه، در کلام، انعطاف&rlm;پذیرى فراوان و قابلیتهاى گوناگون را در اختیار داشته باشد و بدون این&rlm;که مضامین و اندیشه&rlm;ها را قربانى کند، پیام تأثیربخش خویش را به بهترین نحو و به سادگى تمام به گوش جامعه برساند.2 - مثنوى&rlm;سرایى فردوسى نه در ستایش معشوق و زندگان صاحب قدرت بود و نه به تنهایى و به طور انتزاعى در وصف طبیعت بى جان و زیباییهاى صورى آن، بلکه نخستین کوشش موفقى بود که براى گرد آوردن مفاخر و مآثر یک فرهنگ ریشه&rlm;دار و معرفى هویت مردم یک جامعه کهنسال صورت مى گرفت و شاعر ناچار بود مواد شعر خود را از خوانده&rlm;ها و شنیده هاى دقیق فارسى یا پهلوى به دست آورد و در چارچوب قالب مثنوى به خوانندگان خویش عرضه کند. بنا بر این، مثنوى فردوسى، شعرى مستند بود و شعر مستند در این تعبیر تا پیش از فردوسى سابقه نداشت. هنر فردوسى در آن بود که در عین سخنورى مستند، چنان به سادگى و زیبایى سخن راند که خشکى منابع و بى روحى آنها به هیچ&rlm;وجه مجال خودنمایى نیافت.مسلما در این روزگار، تقیّد به متن و اصرار در حفظ امانت، تنها در شاهنامه دقیقا ملموس و محسوس است و در هنگامى که قصیده&rlm;سرایان معاصرش آنچه را بر زبان مى آمد مى گفتند و مبالغه هاى مستعار آنان حدّ و مرزى نمى شناخت و آنان به هیچ اصل و کلامى پایبند نبودند، فردوسى بسیار مستند سخن مى راند:سرآمد کنون رزم کاموس نیزدراز است و نفتاد از او یک پشیزگر از داستان یک سخن کم بدى&rlm;روان مرا جاى ماتم بدى&rlm;*تمامى بگفتم من این داستان&rlm;بدان&rlm;سان که بشنیدم از باستان&rlm;فردوسى چون به متنى کهن دست مى یافت، گرد و غبار زمان را از چهره آن مى زدود و براى آنکه از آن شعرى ناب و تأثیرگذار به وجود آورد، دریا دریا هنر و نیک&rlm;اندیشى به کار مى برد تا آن&rlm;را مرغوب طبایع مشکل&rlm;پسند و تأثیر گذارنده بر دلهاى چون سنگ سازد:یکى نامه دیدم پر از داستان&rlm;سخنهاى آن پرمنش راستان&rlm;فسانه کهن بود و منثور بودطبایع ز پیوند او دور بودنبردى به پیوند او کس گمان&rlm;پراندیشه گشت این دل شادمان&rlm;گذشته بر او سالیان دو هزارگرایدون که برتر، نیابد شمارمعناى این امانت&rlm;دارى را وقتى به خوبى مى توان دریافت که او این&rlm;همه وسواس و دقت را درباره &laquo;افسانه&raquo; ها به کار مى برد تا خود در مورد &laquo;واقعیتهاى&raquo; زنده چگونه عمل کند.3 - نرمى کلام و سادگى بیان فردوسى و اوج اندیشه قابل لمس او براى مردم باذوق و هنرپرور ایران، به زودى، به این شاعر چنان قبول عام و محبوبیتى بخشید که تاکنون هیچ شاعرى در هیچ کشورى به چنین توفیقى دست نیافته است. کلامش به قرآن عجم معروف شد و نسلها و نسلها فرزندان این آب و خاک درس میهن&rlm;پرستى و راستى و مردانگى را از آن آموختند، در علم&rlm;جویى و اخلاق، امانتدارى و عبرت از زندگى گذشتگان و حق&rlm;جویى و عشق و کین، کلام استوار و عفیف او را راهنماى زندگى و اندیشه خود قرار دادند. رسالتى که فردوسى براى خود قائل بود احیاى ارزشهاى ملى ایرانیان بود و در راه احیاى این ارزشها، او به قهرمانانى جان داد که با همه حقى که بر گردن جامعه خود داشتند در روزگار فردوسى به مردگان مى مانستند:بنا هاى آباد گردد خراب&rlm;ز باران و از تابش آفتاب&rlm;پى افکندم از نظم کاخى بلندکه از باد و باران نیابد گزندچو عیسى من این مردگان را تمام&rlm;سراسر همه زنده کردم به نام&rlm;نمیرم از این&rlm;پس که من زنده&rlm;ام&rlm;که تخم سخن را پراکنده&rlm;ام&rlm;بر این نامه بر، سالها بگذردبخواند هر آن&rlm;کس که دارد خرد4 - فردوسى عاشق سرزمین خویش و عاشق تاریخ و ارزشهاى دیرین قوم خود بود. زیباییهاى مادى و معنوى ایران&rlm;زمین را مى ستود و در جهت اعتلاى نام و ارزشهاى سرزمین خود جوانى، زندگى، آسودگى و هستى را از دست مى داد. جوانیش را مى باخت. ثروتش را از دست مى داد. فقر جاى ثروتمندیش را مى گرفت... پیرى به جاى جوانى او مى نشست و این پیر مؤمن و استوار، چون کوهى بر سر باور هاى خویشتن ایستاده بود و مى سرود و مى سرود، سرودى را که بدان باور داشت:چو گفتار دهقان بیاراستم&rlm;بدین خویشتن را نشان خواستم&rlm;که ماند ز من یادگارى چنین&rlm;بر او آفرین کو کند آفرین&rlm;پس از مرگ بر من که گوینده&rlm;ام&rlm;بدین نام جاوید جوینده&rlm;ام&rlm;او گاهى به بیان این رنجهاى مدام لب مى گشاید:نماندم نمکسود گندم، نه جونه چیزى پدید است تا جودروبدین تیرگى روز و هول خراج&rlm;زمین گشته از برف چون کوه عاج&rlm;همه کارها شد سر اندر نشیب&rlm;مگر دست گیرد به چیزى حبیب&rlm;*الا اى دلاراى چرخ بلندچه دارى به پیرى مرا مستمندچو بودم جوان، برترم داشتى&rlm;به پیرى مرا خوار بگذاشتى&rlm;5 - مثنوى فردوسى شعرى پویا و زنده بود که از هر کلمه آن زندگى و طراوت مى تراوید و سلحشورى و دلاورى از آن مى بارید. آن&rlm;چنان&rlm;که نظامى عروضى در حدود یک قرن و نیم پس از سرایش شاهنامه نوشت: &laquo;فردوسى... الحق هیچ باقى نگذاشت و سخن را به آسمان علّیین برد و در عذوبت به ماءِ معین رسانید و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است در نامه&rlm;اى که زال همى نویسد به سام نریمان به مازندران، در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگى خواست کرد:یکى نامه فرمود نزدیک سام&rlm;سراسر درود و نوید و خرام&rlm;نخست از جهان آفرین یاد کردکه هم داد فرمود و هم داد کردوز او باد بِر سام نیرم درودخداوند شمشیر و کوپال و خودچماننده چرمه هنگام گردچراننده کرگس اندر نبردفزاینده باد آوردگاه&rlm;فشاننده خون ز ابر سیاه&rlm;به مردى هنر در هنر ساخته&rlm;سرش از هنرها برافراخته&rlm;من در عجم سخنى بدین فصاحت نمى بینم و در بسیارى از سخن عرب هم...&raquo;و این از نوع همان ابیاتى است که حتى در دل سنگ محمود اثر مى کند: &laquo;شنیدم از امیر معزى که گفت... وقتى محمود به هندوستان بود و از آنجا بازگشته بود و روى به غزنین نهاده، مگر در راه متمرّدى بود و حصارى استوار داشت، (محمود) رسولى بفرستاد که فردا باید که پیش&rlm;آیى... روز دیگر محمود برنشست... که فرستاده بازگشته بود و پیش سلطان همى آمد، سلطان با خواجه گفت چه جواب داده باشد؟ خواجه این بیت فردوسى بخواند:اگر جز به کام من آید جواب&rlm;من و گرز و میدان و افراسیاب&rlm;محمود گفت این بیت کراست که مردى از او همى زاید، گفت بیچاره ابوالقاسم فردوسى راست...&raquo;تأثیرگذارى شگفت&rlm;انگیز کلام فردوسى، صرف&rlm;نظر از عوامل معنوى، مرهون شناختى است که فردوسى از درک جامعه از زیبایى، تصویرگرى و عواطف گوناگون انسانى در لحظه هاى متفاوت و حتى متناقض هستى دارد. به همین جهت ابعاد مختلف زندگى از عشق غنایى تا نبرد حماسى و پند و اندرز و نمایش، همه در کلام او به نحوى معقول و متناسب جلوه مى کنند و تا اعماق روح جامعه رسوخ مى یابند. سخن او شعرى است که از یکسو چراغى در دست دارد که بر افتخارات گردگرفته و مبهم تاریخى کهن روشنایى مى افکند و آن&rlm;را زنده و شاداب و سازنده مى نماید و از سویى دیگر آموزگار اخلاق برگزیده و فرهنگ کارآمد و پویاى مردم سرزمینى است که در عین پایبندى به ارزشهاى انسانى، به استقلال و سرافرازى جاویدان خود دل بسته&rlm;اند:جهانجوى اگر کشته گردد به نام&rlm;به از زنده دشمن بر او شاد کام&rlm;*به رزم اندرون کشته بهتر بودکه بر ما یکى بنده مهتر بودهمى گفت هرکس که مردن به نام&rlm;به از زنده دشمن بر او شاد کام&rlm;جز از نیک نامى و فرهنگ و دادز رفتار گیتى مگیرید یاد*مرا مرگ بهتر از این زندگى&rlm;که سالار باشم کنم بندگى&rlm;به نام ار بریزى مرا گفت خون&rlm;به از زندگانى به ننگ اندرون&rlm;6 - دلیل دیگر پرهیز فردوسى از تن دادن به قصیده&rlm;سرایى آن است که وى کاربرد این قالب را براى مدحهاى بدون استحقاق نمى پسندد و رجال ناتوان سیاسى و نظامى درواقع انیرانى معاصر خود را درخور ستایش شاعران پارسى&rlm;گوى نمى داند؛ او سرسپردگى قصیده&rlm;سرایان را به اصحاب قدرت فاسد، مایه ننگ مى یابد و شعر خود را متعهدانه و روشن&rlm;بینانه براى ستایش از کسانى به کار مى برد که با همه جان و تن و اندیشه خویش عاشق ارزشهاى انسانى جامعه جاویدان ایران هستند، جان مى بازند تا ارزشها را پاس دارند:ز بهر بر و بوم و فرزند خویش&rlm;زن و کودک خرد و پیوند خویش&rlm;همه سر بسر تن به کشتن دهیم&rlm;از آن به که کشور به دشمن دهیم&rlm;* این مقاله در کتاب فردوسی و هویت شناسی ایرانی، &laquo;طرح نو&raquo; ،1381 تهران، منتشر شده است.دکتر منصور رستگار فسایی]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:41:25 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی درگذشت</title>
<link>https://koosh-nameh.loxblog.com/دکتر-محمدابراهیم-باستانی-پاریزی-درگذشت</link>
<guid>https://koosh-nameh.loxblog.com/دکتر-محمدابراهیم-باستانی-پاریزی-درگذشت</guid>

<description><![CDATA[
محمد ابراهیم باستانی پاریزی در سوم دی&zwnj;ماه&nbsp;۱۳۰۴&nbsp;خورشیدی در&nbsp;پاریز، از توابع شهرستان&nbsp;سیرجان&nbsp;در استان&nbsp;کرمان&nbsp;متولد شد. وی تا پایان تحصیلات ششم ابتدایی درپاریز&nbsp;تحصیل کرد و در عین حال از محضر پدر خود مرحوم حاج آخوند پاریزی هم بهره می&zwnj;برد.
پس از پایان تحصیلات ابتدایی و دو سال ترک تحصیل اجباری، در سال ۱۳۲۰ تحصیلات خود را در دانشسرای مقدماتی&nbsp;کرمان&nbsp;ادامه داد و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۲۵ برای ادامهٔ تحصیل به&nbsp;تهران&nbsp;آمد و در سال ۱۳۲۶ در&nbsp;دانشگاه تهران&nbsp;در رشتهٔ&nbsp;تاریخ&nbsp;تحصیلات خود را پی گرفت.
باستانی پاریزی به گواه خاطراتش از نخستین ساکنان&nbsp;کوی دانشگاه تهران&nbsp;(واقع در امیرآباد شمالی) است. شعری نیز در این باره دارد که یک بیت آن این است:[نیازمند منبع]



فاش می&zwnj;گویم و از گفته خود دلشادم
&nbsp;
ساکن ساده&zwnj;دل کوی امیر آبادم



در&nbsp;۱۳۳۰&nbsp;از دانشگاه تهران فارغ&zwnj;التحصیل شد و برای انجام تعهد دبیری به کرمان بازگشت. در همین ایام با همسرش، حبیبه حایری ازدواج کرد و تا سال&nbsp;۱۳۳۷&nbsp;خورشیدی که در آزمون دکتری تاریخ پذیرفته شد، در کرمان ماند.
باستانی پاریزی دورهٔ دکترای تاریخ را هم در دانشگاه تهران گذراند و با ارائهٔ پایان&zwnj;نامه&zwnj;ای دربارهٔ&nbsp;ابن اثیر&nbsp;دانشنامهٔ دکترای خود را دریافت کرد.
وی کار خود را در&nbsp;دانشگاه تهران&nbsp;از سال ۱۳۳۸ با مدیریت مجله داخلی دانشکده ادبیات شروع کرد و تا سال ۱۳۸۷ استاد تمام&zwnj;وقت آن دانشگاه بوده و رابطهٔ تنگاتنگی با این دانشگاه داشته&zwnj;است.
وی یک پسر به نام حمید و یک دختر به نام حمیده دارد. تابستان&zwnj;ها را نزد دخترش در&nbsp;تورنتو&nbsp;و زمستان&zwnj;ها را نزد پسرش در&nbsp;تهران&nbsp;سپری می&zwnj;کرد.
باستانی پاریزی صبح روز سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ پس از یک ماه بیماری&nbsp;کبد&nbsp;در بیمارستان مهر تهران دیده از جهان فرو بستند.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:41:25 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شاهنامه بايسنقري</title>
<link>https://koosh-nameh.loxblog.com/شاهنامه-بايسنقري</link>
<guid>https://koosh-nameh.loxblog.com/شاهنامه-بايسنقري</guid>

<description><![CDATA[
به نقل از وبلاگ استاد ابوالفضل خطيبي:
&nbsp;
شاهنامۀ بایسُنقُری، از نفیس&shy;ترین شاهنامه&shy;های مصوّر که به دستور غیاث&shy;الدین بهادرخان بایسنقر(حک: 803-837ق) پسر شاهرخ و نوادۀ تیمور &nbsp;و به کوشش زبده&shy;ترین هنرمندان آن دوران در هرات فراهم شد. تهیۀ این نسخه در سال 829ق/1426م آغاز و در 5 جمادی الاول سال 832 /30 ژانویۀ سال 1430م به پایان&nbsp;رسید. این نسخه دارای 346 برگ به خط نستعلیق به قلم&nbsp;جعفربن علی تبریزی ، معروف به جعفر بایسنقری ، شاگرد خواجه میر علی تبریزی و قطع سلطانی نوشته شده و دارای یک مقدمۀ منثور و 22تصویر نفیس است.
&nbsp;
&nbsp;شیوۀ کار تدوین&shy;کنندگان این نسخه دقیقاً دانسته نیست.تصویرهای نسخه از شاهکارهای نگارگری در تاریخ نقاشی ایران است، ولی هیچ یک رقم ندارد و نام نقاش یا نقاشان بر ما پوشیده است. در مقدمۀ منثور چنین می خوانیم: &laquo;هرچند شهنامه&shy;های متعدد در کتابخانۀ همایون سعد بود، اما چنانکه مزاج نازک و طبع لطیف شه و شهزاده آن را پسندیدی نبود ... اشارت همایون نافذ گشت که از چند کتاب یکی را مصحّح ساخته مکمّل گردانند&raquo;. از این عبارت پیداست که تدوین&shy;کنندگان این نسخه، یک نسخه از&nbsp;شاهنامه&nbsp;را مبنای کار قرار داده و بر اساس نسخه های دیگر، آن را تصحیح و تکمیل کرده&shy;اند. از آنجا که این نسخه بیش از 58 هزار بیت را در بر دارد، به نظر می رسد که مدوّنان، آن روایت معروفی را که بر مبنای آن&nbsp;شاهنامه&nbsp;60 هزار بیت دارد، پیش چشم داشته و کوشیده&shy;اند، شمار بیتهای نسخه را به این تعداد نزدیک گردانند و از این رو بسیاری از بیتهای الحاقی را از روی نسخه&shy;های دیگر وارد متن کرده&shy;اند تا نسخۀ مورد نظر خود را هر چه بیشتر &laquo;مکمّل گردانند&raquo;. بنابر این، این نسخه گرچه به لحاظ هنر کتاب&shy;آرایی و تصویر سازی و تذهیب و جلدسازی بسیار شکوهمند است، ولی به لحاظ اعتبار متن آن در سطح بسیار نازلی قرار دارد. وجود این نسخه در دربار و رونویسی کاتبان بعدی از روی آن سبب شد که پس از این تاریخ نسخه&shy;های کم&shy;اعتبار بسیاری رواج یابد و به همین دلیل مصححانشاهنامه&nbsp;به نسخه&shy;هایی که بعد از دورۀ تیموری نوشته شده باشد چندان اعتماد نکرده&shy;اند.
مقدمۀ منثور: نام نویسندۀ مقدمه در متن دیده نمی&shy;شود. نخستین بار خانبابا بیانی با مقایسۀ عبارتهای مشابهی در&nbsp;مجمع&shy;التواریخ&nbsp;حافظ ابرو و بخش آغازین مقدمۀ بایسنقری نتیجه گرفت که مأمور تهیِۀ&nbsp;شاهنامه&nbsp;برای بایسنقر و نویسندۀ مقدمۀ آن کسی جز حافظ ابرو نباید باشد، اما محمد امین ریاحی بر اساس شواهدی حدس زد که نویسندۀ مقدمه شرف&shy;الدین علی یزدی مورخ معروف تیموری و نویسندۀ&nbsp;ظفرنامۀ تیموری&nbsp;است. شواهدی که ریاحی عرضه کرده است، یکی این است که روایت انتساب منظومۀ یوسف و زلیخا به فردوسی هم در&nbsp;ظفرنامه&nbsp;آمده است و هم در مقدمه و دیگر اینکه شیوۀ نگارش مقدمه از نظر زبان و تعبیرات با&nbsp;ظفرنامه&nbsp;شباهت دارد. قرینۀ دیگری که حدس ریاحی را تقویت می کند این است که شرف&shy;الدین یزدی در&nbsp;ظفرنامۀ تیموری&nbsp;جا&shy;به&shy;جا از بیتهای&nbsp;شاهنامه&nbsp;شاهد نقل کرده&shy; است. شاید علت این باشد که او در کار تصحیح و تکمیل&nbsp;شاهنامه&nbsp;بیتهای بسیاری را به خاطر سپرده و هنگام تألیف کتاب تاریخی خود از آنها استفاده کرده است. ژول مول حدس می&shy;زند که نویسندۀ مقدمه مطالب خود را بر اساس زندگی&shy;نامۀ منظومی از فردوسی نوشته است، ولی چنانکه ریاحی خاطرنشان ساخته است، برای این حدس قرینه و شاهدی و از این زندگی&shy;نامۀ منظوم نشانی در دست نیست. این مقدمه مانند متن&nbsp;شاهنامه&nbsp;که از تلفیق چند نسخۀ قرن نهم هجری فراهم آمده، تلفیقی است از مقدمه&shy;های&nbsp;شاهنامه&nbsp;و اشارات خود فردوسی در&nbsp;شاهنامه&nbsp;و چندین روایت دربارۀ فردوسی که در برخی منابع آن عصر وجود داشته است. نویسندۀ مقدمه با خیال&shy;پردازی و صحنه&shy;پردازی روایات مختلف دربارۀ فردوسی را به یکدیگر مربوط ساخته، چندانکه در برخی مواضع حاصل این ارتباط&shy;های ساختگی، روایاتی است که با واقعیات مسلّم تاریخی همخوانی ندارد. این مقدمه با دیباچه&shy;ای به نثر مصنوع و متکلّف در ستایش خداوند و مدح پیامبر(ص) و اهل بیت او و خلفای راشدین و امیرزاده بایسنقر میرزا، بانی این&nbsp;شاهنامه&nbsp;آغاز می&shy;شود و سپس در بخشی با عنوان &laquo;جمع آوردن کتاب&raquo; از قول &laquo;راویان آثار و ناقلان اخبار&raquo; آمده است که پادشاهان ساسانی ، به&shy;ویژه خسرو انوشیروان به گردآوری اخبار گذشتگان علاقه&shy;مند بودند و یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی به &laquo;دانشور دهقان&raquo; از اکابر مداین دستور داد تاریخ ایران را از کیومرث تا پایان سلطنت خسروپرویز مرتّب گرداند. این نسخه در خزانۀ یزدگرد بود تا اینکه سعد بن وقّاص آن را به غنیمت گرفت و به عمر خلیفه سپرد و عمر فرمان داد تا آن را به زبان تازی ترجمه کردند. چون غنایم میان اهل غزو قسمت کردند، این کتاب به مردم حبشه رسید و به فرمان پادشاه حبشه ترجمه و در بلاد آنجا و هند متداول شد. یعقوب لیث کس به هندوستان فرستاد و آن نسخه بیاورد و در سال 360 به ابومنصور عبدالرزّاق دستور داد تا آنچه دانشور دهقان به پهلوی فراهم کرده بود به پارسی نقل کنند و از زمان خسرو پرویز تا پایان پادشاهی یزدگرد را بدان بیفزایند. پس از این خلاصه&shy;ای از روایت مقدمۀ قدیم شاهنامه(مقدمۀ&nbsp;شاهنامۀ ابومنصوری) آمده که بر مبنای آن ابومنصور مَعمَری به فرمان ابومنصور عبدالرّزاق آن نسخه را به اتفاق چهار تن دیگر از شهرهای طوس و سیستان و هرات و نیشابور &laquo;درست کردند&raquo;. اشتباه تاریخی آشکار در سطور بالا این است که یعقوب لیث(حک: 215-253ق) حدود یک قرن پیش از تاریخی که&nbsp;شاهنامۀ ابومنصوریتألیف شده است(346ق، در این مقدمه به خطا 360ق ذکر شده است)، حکومت می&shy;کرد. روایت مقدمه تا آغاز تألیفشاهنامۀ ابومنصوری&nbsp;در هیچ منبع قدیمی نیامده است. به نظر محمد امین ریاحی(ص305) این اخبار ساختگی است، اما اشتباهات مسلم تاریخی مذکور در مقدمه نباید ما را به این نتیجه رهنمون کند که هر آنچه در این مقدمه آمده ناپذیرفتنی است. چنانکه نولدکه خاطرنشان ساخته است روایت مربوط به وجود خدای&shy;نامه در زمان خسرو انوشیروان را منابع دیگر از جمله خود&nbsp;شاهنامه&nbsp;تأیید می&shy;کند و نیز دلیلی بر نپذیرفتن اصل روایت مربوط به وجود&nbsp;خدای&shy;نامه&nbsp;در زمان یزدگرد سوم &nbsp;در دست نیست. بی&shy;گمان این روایات بر اساس مقدمه&shy;های&nbsp;شاهنامه&nbsp;و یا برخی منابع دیگر پرداخته شده که امروزه به دست ما نرسیده&shy;اند. اما روایت مربوط به رفتن این کتاب به حبشه و ترجمۀ حبشی آن افسانه&shy;آمیز می&shy;نماید.
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; روایت مهم دیگر مقدمه انتساب منظومۀ یوسف و زلیخا به فردوسی است. بنا بر &nbsp;نوشتۀ مقدمه، فردوسی پس از گریختن از غزنه به بغداد رفت و همانجا داستان یوسف و زلیخا را به نظم آورد. نولدکه و به پیروی از او سیدحسن تقی&shy;زاده این انتساب را پذیرفتند ولی حافظ محمود شیرانی و مجتبی مینوی و پژوهندگان دیگر با دلایل و شواهد قانع&shy;کننده نشان دادند که این منظومۀ سست و کودکانه را نه فردوسی که شاعر دیگری بعد از فردوسی سروده است. برخی دیگر از روایات افسانه&shy;آمیز مقدمه که در منابع پیش از آن نیست، عبارتند از: استمدادِ همتِ فردوسی از شیخ محمد معشوق طوسی از جملۀ اولیاء&shy;الله برای سرودن شاهنامه(!)؛ در هرات در سفر فردوسی از طوس به غزنه، پیکی نامه&shy;ای از عنصری و رودکی&nbsp;-&nbsp;که هم&shy;زمان پنداشته شده&shy;اند- برای او می&shy;آورد و او را از رفتن به دربار محمود منع می کند؛ مجدالدولۀ دیلمی صله&shy;ای بابت سرودن داستان رستم و اسفندیار برای فردوسی می&shy;فرستد؛ فردوسی هنگام ترک غزنه دو بیت زیر را بر دیوار مسجد جامع می&shy;نویسد(این دوبیت در قرن ششم به نام فردوسی معروف بوده است):
خجسته درگه محمود زاولی دریاست/ چگونه دریا کان را کرانه پیدا نیست
چه غوطه&shy;ها که زدم و اندرو ندیدم دُر/ گناه بخت منست این، گناه دریا نیست
بعد از آنکه فردوسی از محمود بیازرد و هجونامه را به دست ایاز داد تا به پادشاه برساند، ناصرالدین محتشم او را به قهستان می&shy;برد؛ اما برخی دیگر از روایاتی که می&shy;تواند درست باشد، عبارتند از: ساختن قبّه&shy;ای بر آرامگاه فردوسی به دستور ارسلان جاذب از فرماندهان غزنوی؛ خراب کردن قبّۀ آرامگاه فردوسی به دست گرگوز از امرای مغول و ساختن عمارات و خانقاهی در طوس به دستور ایسن قتلغ از امیران اولجایتو.
&nbsp;&nbsp; در بخش دیگری از مقدمه سروده&shy;هایی از شاعران مختلف از جمله خاقانی و امامی هروی و ابن یمین در ستایش فردوسی نقل شده است که بیتهای زیر منسوب به خاقاتی برای نخستین بار در اینجا آمده است:
شمع جمع هوشمندان است در دیجور غم/ نکته&shy;ای کز خاطر فردوسی طوسی بود
زادگان طبع پاکش جملگی حوراوشند/ زاده حوراوش بود چون مرد فردوسی بود
بقیۀ مطالب مقدمه از جمله افسانه های مربوط به مناسبات میان سلطان محمود و فردوسی از روی مقدمه&shy;های دیگرشاهنامه&nbsp;و منابع تاریخی و ادبی با آب و تاب بیشتر نقل شده است.
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مقدمۀ&nbsp;شاهنامۀ بایسنقری&nbsp;بیشتر به سبب جامعیت و صحنه&shy;پردازی&shy;ها جاندار آن و نیز به سبب شهرت این&nbsp;شاهنامه، مآخذ غالب منابعی شد که از آن پس مطالبی دربارۀ زندگانی فردوسی در آنها نقل شده است. از جملۀ این منابع عبارتند از:مجمل فصیحی&nbsp;از فصیح خوافی،&nbsp;روضة الصفای&nbsp;میرخواند،&nbsp;حبیب السیر&nbsp;خواندمیر،&nbsp;عرفات العاشقین،&nbsp;مجالس المؤمنین&nbsp;ومجمع الفصحا.
متن: نخستین نکته&shy;ای که دربارۀ متن&nbsp;شاهنامۀ بایسنقری&nbsp;باید خاطرنشان شود این است که خطاط این نسخه، جعفر بن علی تبریزی با اینکه از خوشنویسان نامدار عصر خود بوده است، در کتابت بی&shy;دقتی&shy;های&shy; فراوان داشته و بسیاری از کلمات را غلط کتابت کرده و نیز جای کلماتی را که نتوانسته بخواند خالی گذاشته است و بعداً تذهیب&shy;کاران جای کلمات خالی را با تزئینات پر کرده&shy;اند. برای نمونه دو بیت از بی&shy;دقتی&shy;های کاتب را در بخش آغازین داستان رستم و سهراب و یک بیت از خطبۀ داستان رستم و اسفندیار می آوریم(ضبطهای درست از روی متن مصحَّح خالقی مطلق در کمانک آمده است)
یکی آنک بر تو چنین گشته&shy;ام/ خرد را ز بهر تو آغشته&shy;ام(هوا کشته&shy;ام)
فرود آرد از ابر پرّان عقاب/ بتابد(نتابد) به&shy;تندی برو آفتاب
چه داند که بلبل چه گوید همی/ به زیر گل اندر چه بوید(موید) همی
در این نسخه گاهی با ضبطهای منحصر به فردی روبه&shy;رو می شویم که نمی دانیم کاتب خودسرانه متن را تغییر داده &nbsp;است یا اینکه نسخۀ اساس او این ضبطها را داشته است، مانند بیت زیر بازهم از بخش آغازین داستان رستم و سهراب:
چنین داد پاسخ که تهمینه&shy;ام/ ز انده تیمار پر سینه&shy;ام(تو گویی که از غم به دو نیمه&shy;ام)
&nbsp;&nbsp;&nbsp; از دیگر ویژگی&shy;های مهم این نسخه در مقایسه با نسخه&shy;های دیگری از&nbsp;شاهنامه&nbsp;که تا آن زمان کتابت شده، این است که بیتهای الحاقی فراوان دارد. برخی از این بیتهای الحاقی در نسخه&shy;های دیگر مبنای ویرایش خالقی مطلق هست و برخی دیگر فقط در این نسخه دیده می شوند. مثلاً در اوایل داستان رستم و سهراب، در جایی که تهمینه(تهمیمه) به بالین رستم می آید و در سخنانی عشق خود را بدو عرضه می کند، در این نسخه 6 بیتِ نسبتاً سست دیده می شود که از میان نسخه&shy;های بازمانده از&nbsp;شاهنامه&nbsp;فقط در نسخۀ واتیکان، مورخ 848 ق وجود دارد. چنانکه متینی نشان داده است در داستان رستم و سهراب از آغاز تا بیت 95 از ویرایش خالقی مطلق در نسخۀ بایسنقری 51 بیت الحاقی دیده می&shy;شود، در حالی که این تعداد بیتهای افزوده در شاهنامه&shy;ای که حمدالله مستوفی در فاصلۀ سالهای 714-720 ق کتابت کرده، به 22 بیت می رسد. بنا به پژوهش متینی که سه بخش از&nbsp;شاهنامۀ&nbsp;ویرایش خالقی مطلق (اوایل دیباچۀ&nbsp;شاهنامه، اوایل داستان رستم و سهراب و 16 بیت از آغاز داستان رستم و اسفندیار) را با دو نسخۀ بایسنقری و حمدالله مستوفی مقایسه کرده است، ضبط بیتها در این دو نسخه به نسخه&shy;های موزۀ بریتانیا، مورخ 675ق، طوپقاپوسرای استانبول، مورخ 731ق و لنینگراد، مورخ 733ق نزدیک است.
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در یکی از قدیمترین تصحیحات&nbsp;شاهنامه&nbsp;یعنی تصحیح ترنر مَکَن[1]&nbsp;در 1829م متن کامل مقدمۀ بایسنقری در آغاز آن درج شده است و این نشان می دهد که مکن از متن این نسخه نیز در تصحیح خود بهره برده است، اما از حدود یکصد سال پیش ایران شناس بزرگ آلمانی، تئودور نولدکه در کتاب معروف خود،&nbsp;حماسۀ ملی ایران، دربارۀ اصالت کار فراهم&shy;کنندگان متن&nbsp;شاهنامۀ بایسنقری&nbsp;به حق تردید کرد. او بر این عقیده بود که فعالیت آنها عمدتاً آماده کردن نسخۀ نفیس مزیّن به مینیاتورهای زیبا بوده است تا متنی اصیل. بعدها که دانشمندان شوروی در فاصلۀ سالهای 1960 و 1971 متنی انتقادی از&nbsp;شاهنامه&nbsp;فراهم آوردند، نسخۀ بایسنقری را به&shy;کلی کنار نهادند.
&nbsp;نگارگری و تذهیب&nbsp;نسخة&nbsp;خطّى شاهنامۀ بایسنقری به&nbsp;قطع&nbsp;رحلى&nbsp;&nbsp;26&nbsp;در&nbsp;38&nbsp;سانتیمتر&nbsp;كه&nbsp;هر&nbsp;صفحه&nbsp;31&nbsp;سطر&nbsp;و&nbsp;هر سطر&nbsp;شامل&nbsp;سه&nbsp;بيت&nbsp;به&nbsp;قلم&nbsp;نستعليق&nbsp;بر&nbsp;كاغذ خانبالغ&nbsp;نخودى&nbsp;كتابت&nbsp;شده&nbsp;است.&nbsp;اين&nbsp;نسخه&nbsp;با&nbsp;يك&nbsp;شمسة&nbsp;مذهّب عالى،&nbsp;حاوىكتيبه&shy;هایى&nbsp;به&nbsp;قلم&nbsp;رقاع&nbsp;بر&nbsp;زمينة&nbsp;زرّين،&nbsp;شامل&nbsp;نام&nbsp;و&nbsp;القاب&nbsp;بايسنقر&nbsp;ميرزا،&nbsp;آغاز&nbsp;می&shy;شود.&nbsp;صفحه&shy;هاى&nbsp;دوم&nbsp;و&nbsp;سوم&nbsp;شاملتصوير شكارگاه&nbsp;است&nbsp;و&nbsp;بر&nbsp;دو&nbsp;صفحة&nbsp;مذهّب&nbsp;به&nbsp;نقش&nbsp;ترنج،&nbsp;نام&nbsp;و&nbsp;القاب&nbsp;آن شاهزاده&nbsp;ديده&nbsp;می&shy;شود.&nbsp;دو&nbsp;صفحه&nbsp;حاوى&nbsp;مقدّمه&shy;هاى&nbsp;منثور&nbsp;و&nbsp;دو&nbsp;صفحة آغاز&nbsp;متن&nbsp;شاهنامه،&nbsp;با&nbsp;حاشیه&shy;اى&nbsp;مذهّب&nbsp;مرصّع&nbsp;آراسته&nbsp;و&nbsp;بين&nbsp;سطور آنها&nbsp;طلا&shy;اندازى&nbsp;شده&nbsp;است.&nbsp;ايننسخه&nbsp;&nbsp;جمعاً&nbsp;به&nbsp;22&nbsp;تصوير&nbsp;آبرنگ بدون رقم&nbsp;نگارگر مزيّن&nbsp;شده&nbsp;است.&nbsp;جلد&nbsp;آن،&nbsp;چرمى&nbsp;ضربى&nbsp;طلاپوش&nbsp;با&nbsp;دو حاشيةروغنى&nbsp;در&nbsp;بيرون&nbsp;و&nbsp;سوخت&nbsp;معرّق&nbsp;طلايى&nbsp;بر&nbsp;زمينة&nbsp;لاژورد&nbsp;در&nbsp;داخل&nbsp;است. از&nbsp;ميان&nbsp;آثار&nbsp;مصوّرسازى&nbsp;شدة&nbsp;مكتب&nbsp;هرات،شاهنامة&nbsp;بايسنقرى&nbsp;كامل&shy;ترين&nbsp;نمونة&nbsp;هنر&nbsp;اين&nbsp;مكتب&nbsp;محسوب&nbsp;می&shy;شود&nbsp;كه&nbsp;ويژگی&shy;های&nbsp;بی&shy;نظير&nbsp;اين&nbsp;مكتب&nbsp;را&nbsp;به&nbsp;تمامى&nbsp;در&nbsp;خودگنجانده&nbsp;است. این نسخه در زمینه&shy;های گوناگون هنر کتاب&shy;سازی از جمله تذهیب و تصویر و خط و جلدسازی یکی از مهمترین نمونه&shy;های هنر کتاب&shy;آرایی در&nbsp;&nbsp;ایران و جهان است. برخى&nbsp;از&nbsp;مهمّترين&nbsp;ويژگى&shy;هاى&nbsp;تصويرى&nbsp;شاهنامة&nbsp;بايسنقرىعبارتند&nbsp;از:
تركيب&nbsp;بندى&nbsp;و&nbsp;عناصر&nbsp;عمومى.&nbsp;در&nbsp;نگاره&shy;هاى&nbsp;شاهنامة&nbsp;بايسنقرى،&nbsp;بر&nbsp;تركيب&nbsp;بندى&nbsp;عناصر،&nbsp;اصول&nbsp;طرّاحى&nbsp;و&nbsp;تركيب&nbsp;بی&shy;نظير&nbsp;متن&nbsp;و&nbsp;تصوير&nbsp;در&nbsp;هر&nbsp;صفحه&nbsp;تأكيد&nbsp;بسيارى شده&nbsp;است.&nbsp;در&nbsp;اين&nbsp;نسخه،&nbsp;پرهيز&nbsp;از&nbsp;قرينه&shy;سازى&nbsp;محض&nbsp;در&nbsp;نگاره&nbsp;به&nbsp;هنرمندامكان&nbsp;&shy;می&shy;دهد&nbsp;تا&nbsp;جنبش&nbsp;و&nbsp;حركت&nbsp;و&nbsp;روح&nbsp;حماسى&nbsp;را&nbsp;در&nbsp;صحنه&shy;هاى&nbsp;كارزار&nbsp;و&nbsp;شكار&nbsp;و&nbsp;رويارويى&nbsp;پهلوانان&nbsp;با&nbsp;يكديگر&nbsp;نمايانسازد&nbsp;و&nbsp;در&nbsp;مجالس&nbsp;بزم&nbsp;،&nbsp;سكون&nbsp;و&nbsp;آرامش&nbsp;را&nbsp;با&nbsp;رنگهاى&nbsp;لطيف&nbsp;و&nbsp;درخشان&nbsp;مجسّم&nbsp;سازد. در&nbsp;صحنه&shy;هاى&nbsp;دربارى&nbsp;به&nbsp;سببتأكيد&nbsp;خاص&nbsp;بر&nbsp;نقوش&nbsp;رنگارنگ&nbsp;جامه&shy;ها&nbsp;و&nbsp;كاشيها&nbsp;و&nbsp;فرشها،&nbsp;اين&nbsp;نگاره&shy;ها&nbsp;از&nbsp;ظرافت و&nbsp;تجمّل&nbsp;بيشترى&nbsp;برخوردارند&nbsp;كه&nbsp;بافضاى&nbsp;داستان&nbsp;و&nbsp;موضوع&nbsp;تناسب بيشترى را پدید آورده است&nbsp;.در&nbsp;مناظر&nbsp;طبيعت&nbsp;و&nbsp;يا&nbsp;معمارى&nbsp;بناها،&nbsp;هنرمند&nbsp;با&nbsp;گروه&shy;بندىپيكرها و&nbsp;به&nbsp;ويژه&nbsp;با&nbsp;تنظيم&nbsp;سطوح&nbsp;رنگى&nbsp;و&nbsp;استفاده&nbsp;و&nbsp;خلق&nbsp;ريزه&shy;كاري&shy;هايى&nbsp;بی&shy;نظير در&nbsp;تمام&nbsp;قسمتهاى&nbsp;نگاره،&nbsp;نهايت&nbsp;سنجيدگىو&nbsp;قدرت&nbsp;خود&nbsp;را&nbsp;به&nbsp;تصوير می&shy;كشد.
معماری.
در&nbsp;اين&nbsp;تصاوير&nbsp;ساختمانها&nbsp;بسيار&nbsp;كوچك&nbsp;ترسيم&nbsp;شده&shy;اند،&nbsp;ولي در&nbsp;همين&nbsp;اندازه&nbsp;نيز،&nbsp;هنرمند&nbsp;موفّق&nbsp;به&nbsp;القاي&nbsp;ساختار&nbsp;بنا&nbsp;شدهاست،&nbsp;گرچه تناسب&nbsp;بين&nbsp;اندازة&nbsp;انسان&nbsp;و&nbsp;بنا&nbsp;نامعقول&nbsp;است.&nbsp;در&nbsp;حقيقت،&nbsp;بناها&nbsp;در&nbsp;اين تصاوير&nbsp;موضوع&nbsp;و&nbsp;بهانه&shy;اي&nbsp;مناسب&nbsp;برايتزيين&shy;اند،&nbsp;چنانکه هنرمند&nbsp;با&nbsp;دقّت&nbsp;و&nbsp;پرداخت&nbsp;بسیار ظريف، شاهكارهايي بی&shy;بديل&nbsp;خلق&nbsp;كرده&nbsp;كه&nbsp;هر&nbsp;مخاطبي&nbsp;را&nbsp;به&nbsp;حيرت&nbsp;وا می&shy;دارد.&nbsp;در&nbsp;تصوير&nbsp;كردن&nbsp;بناها،&nbsp;هنرمند&nbsp;با&nbsp;تزيين&nbsp;و&nbsp;نمايش&nbsp;دو&nbsp;بعدي بنا&nbsp;و&nbsp;اعمال&nbsp;تناسبات&nbsp;غير&nbsp;معقول&nbsp;و&nbsp;به&nbsp;ويژه&nbsp;با&nbsp;كوچككردن&nbsp;آن، همراه&nbsp;با&nbsp;نوعي&nbsp;رنگبندي&nbsp;روشن،&nbsp;از&nbsp;سنگيني&nbsp;بنا&nbsp;كاسته&nbsp;است&nbsp;و&nbsp;از آنجا&nbsp;كه&nbsp;تصاوير&nbsp;دو&nbsp;بعدي&nbsp;هستند،&nbsp;هنرمند&nbsp;چندينمجلس&nbsp;را&nbsp;در بيرون&nbsp;و&nbsp;درون&nbsp;بنا&nbsp;به&nbsp;صورت&nbsp;همزمان&nbsp;نمايش&nbsp;می&shy;دهد.&nbsp;رنگ بندی.&nbsp;نگاره&shy;هاى&nbsp;شاهنامة&nbsp;بايسنقرى&nbsp;از&nbsp;نظرگوناگونىِ&nbsp;تقابل&shy;هاى شديد&nbsp;در&nbsp;جامه&shy;ها،&nbsp;و&nbsp;از&nbsp;نظر&nbsp;موازين&nbsp;حسّى&nbsp;در&nbsp;مناظر&nbsp;پس&shy;زمينه و&nbsp;در&nbsp;صحنه&shy;هاى&nbsp;درونى،&nbsp;بسيار&nbsp;عالى&nbsp;ودقيق&nbsp;كار&nbsp;شده،&nbsp;و&nbsp;به&shy;رغم بهره&shy;گيرى&nbsp;از&nbsp;چندين&nbsp;رنگ&nbsp;در&nbsp;تزيينات،&nbsp;هماهنگى&nbsp;رنگى فوق&shy;العاده&shy;اى&nbsp;را&nbsp;پدید&nbsp;آورده&nbsp;است. درشاهنامة&nbsp;بايسنقرى،&nbsp;در&nbsp;نمايش&nbsp;طبيعت&nbsp;و&nbsp;منظره&shy;سازي،&nbsp;زمينى&nbsp;را شاهديم&nbsp;با&nbsp;گلبوته&shy;هاى درشت&nbsp;و&nbsp;تك&nbsp;درختان&nbsp;سرسبز&nbsp;وكوههاى&nbsp;سر&nbsp;به فلك&nbsp;كشيدة&nbsp;مرجانى.&nbsp;در&nbsp;اين&nbsp;نسخه&nbsp;وسواس&nbsp;شديدي&nbsp;به&nbsp;كار&nbsp;مي&shy;رود تا&nbsp;عناصر&nbsp;موجود&nbsp;در&nbsp;صحنه،&nbsp;از&nbsp;قبيلدرختان&nbsp;و&nbsp;گل&nbsp;و&nbsp;گياه&nbsp;به&nbsp;شكلي دقيق&nbsp;نمايانده&nbsp;شوند. چشم&nbsp;اندازها&nbsp;و&nbsp;صحنه&shy;هاي&nbsp;تصويرشده،&nbsp;به&nbsp;تناسب&nbsp;داستان،&nbsp;بي&nbsp;نظير&nbsp;و&nbsp;درنهايت&nbsp;قدرت&nbsp;و&nbsp;ابتكاراند&nbsp;تذهيب&nbsp;و&nbsp;تزيين&nbsp;و&nbsp;مصوّرسازى&nbsp;و&nbsp;حتّى&nbsp;تجليد&nbsp;اين&nbsp;كتاب&nbsp;در&nbsp;نهايت استادى&nbsp;است،&nbsp;چندين&nbsp;عنوان&nbsp;مذهّبگلكارى&nbsp;و&nbsp;تزيين&nbsp;دندان&nbsp;موشى&nbsp;بين سطور،&nbsp;همراه&nbsp;با&nbsp;طرحهاى&nbsp;گل&nbsp;و&nbsp;گياه،&nbsp;نمونة&nbsp;بى&nbsp;نظير&nbsp;دقّت&nbsp;و&nbsp;نكته&nbsp;سنجى و&nbsp;ظرافت&nbsp;را&nbsp;بهنمايش&nbsp;می&shy;گذارد،&nbsp;كه&nbsp;با&nbsp;رنگ&nbsp;پردازى&nbsp;شفاف&nbsp;و&nbsp;بى&nbsp;بديلى تكميل&nbsp;شده&nbsp;است.&nbsp;چهره&shy;پردازى&nbsp;و&nbsp;تركيب&nbsp;پيكره&shy;ها&nbsp;&nbsp;مشتمل&nbsp;بر&nbsp;پيكره&shy;هاى&nbsp;بلندقامت&nbsp;و&nbsp;موقّر&nbsp;با&nbsp;چهره&shy;هاى&nbsp;ريشدار، اغلب&nbsp;بر اساس&nbsp;چهره&shy;هاى&nbsp;ماورا&shy;ءالنهرى&nbsp;ازبكى تصویر شده&shy;اند&nbsp;كه&nbsp;تركيبى استاز&nbsp;چهره&shy;هاى&nbsp;مغولى&nbsp;و&nbsp;تركى&nbsp;و&nbsp;تاجيك&nbsp;با&nbsp;صورتى&nbsp;گِرد،&nbsp;كه&nbsp;كمى سرخى&nbsp;در&nbsp;چهره&nbsp;و&nbsp;چشم&shy; گربه&shy;اى&nbsp;و&nbsp;بينى&nbsp;متوسط&nbsp;و&nbsp;ريشحنايى&nbsp;تُنُك از&nbsp;ويژگی&shy;های آن&nbsp;است. استفاده&nbsp;از&nbsp;اين&nbsp;شيوة&nbsp;چهره&shy;پردازى&nbsp;ناشى&nbsp;از&nbsp;آن است&nbsp;كه&nbsp;خود&nbsp;شاهان&nbsp;تيمورى&nbsp;و&nbsp;بیشتر رجال&nbsp;دربار&nbsp;و&nbsp;افراد&nbsp;لشكرى&nbsp;نيز از&nbsp;مردم&nbsp;ازبك&nbsp;ماوراءالنهر&nbsp;هستند،&nbsp;كه&nbsp;البتّه&nbsp;تأثيراتى&nbsp;از&nbsp;هنر&nbsp;چينى&nbsp;و اويغورى&nbsp;را&nbsp;هم&nbsp;بههمراه&nbsp;دارد. از&nbsp;شاخصه&shy;هاى&nbsp;بارز ديگر&nbsp;حالتهاى&nbsp;آزاد&nbsp;پيكره&shy;ها&nbsp;است&nbsp;كه&nbsp;حركتى&nbsp;نرم&nbsp;و&nbsp;طبيعى دارند.&nbsp;فضاسازى&nbsp;صحنه&nbsp;وتركيب&shy;بندى&nbsp;و&nbsp;نحوة&nbsp;چيدمان&nbsp;افراد،&nbsp;به ويژه&nbsp;در&nbsp;صحنه&shy;های&nbsp;دربارى&nbsp;متنوّع&nbsp;است و&nbsp;هنرمند&nbsp;نقّاش&nbsp;سعى&nbsp;كرده تا&nbsp;در&nbsp;صحنه&shy;هاىمختلف&nbsp;ارتباط&nbsp;ميان&nbsp;فضاى&nbsp;درون&nbsp;و&nbsp;بيرون&nbsp;را&nbsp;با&nbsp;نحوة چيدمان&nbsp;افراد&nbsp;در&nbsp;هر&nbsp;دو&nbsp;مكان&nbsp;به&nbsp;شكلى&nbsp;صحيح&nbsp;برقرار&nbsp;سازد&nbsp;كهبهترين نمونه&shy;هاى&nbsp;آن&nbsp;را&nbsp;می&shy;توان&nbsp;در&nbsp;تصاوير&nbsp;جلوس&nbsp;پادشاهان&nbsp;بر&nbsp;تخت،&nbsp;به&nbsp;ويژه در&nbsp;تصوير&nbsp;پادشاهى&nbsp;لهراسب&nbsp;به&nbsp;خوبىملاحظه&nbsp;كرد.
&nbsp;&nbsp; از میان نگاره&shy;های این شاهنامه شانزدهمین نگاره با عنوان &laquo;واقعۀ کشتن اسفندیار ارجاسپ را&raquo; درخشان&shy;ترین آنهاست. کل واقعه بر سطحی واحدِ دو بعدی ارائه شده که مضمون اصلی نه در مرکز نگاره، که در گوشۀ سمت راستِ بالای تصویر آمده است. همین تصویر، الهام&shy;بخش نقاشان بعدی، به&shy;ویژه کمال&shy;الدین بهزاد، نقاش نامدار تیموری در نقاشی یوسف و زلیخا در نسخۀ مصوّر بوستان(متعلق به اواخر قرن نهم قمری، محفوظ در کتابخانۀ ملی قاهره) بوده است. همچنین 22 نگاره از 39 نگارۀ نسخۀ دیگری از&nbsp;شاهنامه&nbsp;که در دوران شاه عباس اول صفوی فراهم آمد، اقتباسی است از نگاره&shy;هایشاهنامۀ بایسنقری.
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گفتیم از نام هنرمندانی که این نسخۀ نفیس را آراسته&shy;اند، به ویژه از نام نقاشان آن آگاهی دقیقی در دست نیست، اما سندی در دست است با عنوان &laquo;عرضه&shy;داشت&raquo; به قلم جعفر بایسنقری - که نام برخی از این هنرمندان را ثبت کرده است. چنین می&shy;نماید که او&nbsp; به&shy;جز خطاطی این&nbsp;شاهنامه، وظیفۀ نظارت بر کارهای مربوط به کتاب&shy;آرایی را نیز در دربار شاه بر عهده داشته است. او در این سند که در واقع گزارشی است از کارهای مربوط به کتاب&shy;آرایی و جلدسازی، نام سه هنرمند را ذکر می&shy;کند: یکی&nbsp;مولانا&nbsp;على&nbsp;&nbsp;که &laquo;روز&nbsp;تحرير&nbsp;عرضه&nbsp;داشت،&nbsp;به&nbsp;طرح&nbsp;ديباچة&nbsp;شهنامه مشغول&nbsp;شد&nbsp;&raquo;؛ دیگر مولاناقوام&shy;الدّين که&laquo;&nbsp;روى&nbsp;جلد&nbsp;شهنامه&nbsp;را&nbsp;حاشية&nbsp;اسليمى&nbsp;مكمّل&nbsp;كرده&raquo;. دیگر خواجه&nbsp;عطاى&nbsp;جدولكش که &laquo;&nbsp;تاريخ&nbsp;مولانا&nbsp;سعدالدّينو&nbsp;ديوان&nbsp;خواجو را&nbsp;تمام&nbsp;كرده،&nbsp;به&nbsp;شهنامه&nbsp;مشغول&nbsp;است&raquo;.
&nbsp; &nbsp;نسخۀ بایسنقری&nbsp;شاهنامه&nbsp;به شماره&nbsp;716&nbsp;در&nbsp;كتابخانة&nbsp;كاخ&nbsp;موزة&nbsp;گلستان&nbsp;ثبت&nbsp;شده&nbsp;و&nbsp;بيش&nbsp;از&nbsp;يكصد و&nbsp;ده&nbsp;سال&nbsp;است&nbsp;كه&nbsp;دراين&nbsp;كتابخانه&nbsp;نگهدارى می&shy;شود.&nbsp;بر&nbsp;اساس&nbsp;شواهد موجود،&nbsp;اين&nbsp;نسخه&nbsp;را امير&nbsp;نظام&nbsp;گروسى،&nbsp;از رجال&nbsp;ايرانى به اين&nbsp;كتابخانهاهدا کرده&nbsp;است. در سال 1350هجری شمسی، چاپ عکسی(نسخه&shy;برگردان یا فاکسیمیله) این نسخه در تهران انتشار یافت. این نسخه&nbsp;در&nbsp;اسفند&nbsp;ماه&nbsp;1384&nbsp;،&nbsp;پس&nbsp;از&nbsp;ثبت در&nbsp;حافظة&nbsp;ملّى،&nbsp;برای&nbsp;ثبت&nbsp;در&nbsp;حافظة&nbsp;جهانى&nbsp;به&nbsp;سازمان&nbsp;علمى&nbsp;فرهنگى مللمتحد&nbsp;(يونسكو)&nbsp;معرفى&nbsp;شد&nbsp;و&nbsp;سرانجام&nbsp;در&nbsp;خرداد&nbsp;ماه&nbsp;1386&nbsp;در&nbsp;حافظة&nbsp;جهانى&nbsp;به ثبت&nbsp;رسيد.
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گذشته از این نسخۀ&nbsp;شاهنامۀ&nbsp;بایسنقری دو نسخۀ دیگر از&nbsp;شاهنامه&nbsp;نیز در دربار بایسنقر میرزا فراهم آمده و به&nbsp;شاهنامۀبایسنقری معروفند: یکی به خط محمد بن مطهر محفوظ در کتابخانه و موزۀ ملی ملک که دو نگاره دارد: یکی صحنۀ اهدای نسخه به بایسنقر و دیگری نبرد رستم با اشکبوس. نسخۀ دیگر مورخ 1485م در 757 صفحه که&nbsp;با 68 نگارۀ نفیس وزیبا آراسته شده است،
در&nbsp;کتابخانه سلطنتی مادرید نگهداری می شود.
منابع
آژند،&nbsp;يعقوب،&nbsp;&nbsp;مكتب&nbsp;نگارگرى&nbsp;هرات،&nbsp;تهران، 1387، ص11، 16-17، 29-30، 38، 69.
برتلس، یوگنی ادواردویج، &laquo;پیشگفتار چاپ مسکو&raquo;، ترجمۀ حمید محمد&shy;زاده، در&nbsp;شاهنامۀ&nbsp;فردوسی، به کوشش سعید حمیدیان، تهران1379، ص&laquo;ج&raquo; تا &laquo;ی&raquo;؛
پارسايى&nbsp;قدس،&nbsp;احمد،&laquo;سندى&nbsp;مربوط&nbsp;به&nbsp;فعاليّتهايى&nbsp;هنرى دورة&nbsp;تيمورى&nbsp;در&nbsp;كتابخانة&nbsp;بايسنقرى&nbsp;هرات،&nbsp;هنر&nbsp;و&nbsp;مردم، ش175، ص42-50؛
پاکباز، رویین،&nbsp;نقاشی ایران از دیرباز تا امروز، تهران، 1380، ص73؛
پوپ، آ.ا،&nbsp;سیر و صور نقاشی ایران، ترجمۀ یعقوب آژند، تهران، 1378، ص68،72-73،
حسینی، مهدی ، &laquo;شاهنامۀ بایسنقری و تأثیرات آن&raquo;، ترجمۀ فرزانۀ علیا، خیال (فصل&shy;نامۀ فرهنگستان هنر)، تابستان 1382، ص30-37؛
حسینی، مهدی، &laquo;ارزشهای جاویدان شاهنامۀ بایسنقری)&raquo;،&nbsp;مجموعۀ سخنرانی&shy;های دومین کنفرانس نگارگری ایرانی- اسلامی، تهران، 1376، ص51-10؛
خالقی مطلق، جلال، &laquo;حاشیه&shy;ای بر تاریخچۀ هنر کتاب&shy;آرایی در ایران&raquo;، ایران&shy;شناسی، ش3، 1385ش.
خالقی مطلق، جلال، &laquo;شاهنامۀ بایسنقری&raquo;،&nbsp;دانشنامۀ زبان و ادب فارسی، زیر نظر اسماعیل سعادت، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1391، ج4، ص126؛ نیز در&nbsp;فردوسی و شاهنامه&shy;سرایی(گزیده&shy;ای از مقالات دانشنامۀ زبان و ادب فارسی)، به مناسبت همایش بین المللی هزارۀ شاهنامۀ فردوسی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1390، ص945-947؛
ریاحی، محمد امین،&nbsp;سرچشمه&shy;های فردوسی&shy;شناسی، تهران، 1372، ص348-417؛
کَنبای، شیلا،&nbsp;نگارگری ایرانی، ترجمۀ مهناز شایسته&shy;فر، تهران، 1381، ص58-59؛
متینی، جلال، &laquo;نخستین و دومین تصحیح شاهنامه از سدۀ هشتم و نهم قمری&raquo;،&nbsp;نامۀ بهارستان، س10، دفتر 15، 1388، ص211-229؛
مهرابی، بهنام و حسین مسجدی، شاهنامۀ بایسنقری شاهکار نگارگری ایران، دانش مرمّت و میراث فرهنگی، س5، ش3، تابستان و پاییز 1388، ص91-98؛
نولدکه، تئودور،&nbsp;حماسۀ ملّی ایران، ترجمۀ بزرگ علوی، تهران، 1357، ص34، 39-40؛
&nbsp;
Khaleghi Motlagh, Dj., &ldquo;Bāysongorī &Scaron;hāh-nāma&rdquo;,&nbsp;Encyclopaedia Iranica, IV, ed. By E.Yarshater, London &amp; New York, 1990.
&nbsp;
ابوالفضل خطیبی
&nbsp;
این مقاله برای فرهنگ آثار، ایرانی- اسلامی، به کوشش احمد سمیعی گیلانی ، انتشارات سروش، جلدچهارم(زیر چاپ) نوشته شده است.
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:41:25 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شاهنامۀ فردوسی و چرنیشفسکی (جایگاه تمدن ایرانی در تاریخ فرهنگی روس)</title>
<link>https://koosh-nameh.loxblog.com/شاهنامۀ-فردوسی-و-چرنیشفسکی-جایگاه-تمدن-ایرانی-در-تاریخ-فرهنگی-روس-1</link>
<guid>https://koosh-nameh.loxblog.com/شاهنامۀ-فردوسی-و-چرنیشفسکی-جایگاه-تمدن-ایرانی-در-تاریخ-فرهنگی-روس-1</guid>

<description><![CDATA[
به نقل از سايت دکتر علي اصغر شعردوست:
&nbsp;
&laquo;شاهنامۀ فردوسی و چرنیشفسکی&raquo; از دیگر کتابهایی است که اخیرا به همت نشر شهریاران به زیور طبع آراسته شده است. این کتاب ارزشمند توسط محقق و پژوهشگر برجسته تاجیک، ولی صمد انجام پذیرفته است. آنچه ارزش این کتاب را مضاعف می کند مقدمه جامع و وزینی است که دکتر علی اصغر شعردوست سفیر جمهوری اسلامی ایران در تاجیکستان بر این کتاب نگاشته اند.
در زیر این مقدمه جامع و ارزشمند را می خوانیم:
نیکلای چرنیشفسکی، اقتصاددان، مورخ، فیلسوف، منتقد ادبی، ادیب، نویسنده، هنرشناس و واضع نظریات جدید هنری یکی از درخشان&zwnj;ترین چهره&zwnj;های متفکر پیشرو و انقلابی سدة 19 میلادی روسیه است که به خاطر عقاید انقلابی و مترقی ضد تزاری خویش، مدت بیست و یک سال از عمر خود را در زندان گذراند. کارل مارکس که بسیاری از تئوریهای خود را بر اساس نظریات چرنیشفسکی نهاده بود، به شدت شیفتة شخصیت و آثار این مرد بود و بارها برای رهایی او از زندان تلاش کرد. مارکس همواره با تمسخر اندوه&zwnj;باری می&zwnj;گفت که چرنیشفسکی را به &laquo;پاداش&raquo; آثار علمی گرانبها و ارجمندش زندانی و تبعید کرده&zwnj;اند!
چرنیشفسکی با وجود تمام موانع و تعقیب و شکنجه&zwnj;ها، نفوذ و تأثیر عظیمی در پیشرفت تکامل فرهنگ و دانش روس داشته است. وی بزرگترین رجل سیاسی و اجتماعی عصر خویش، فیلسوف دمکرات انقلابی، الهام دهندة نهضت آزادی و ویران&zwnj;کنندة کاخ استبداد حکومت تزاری به شمار می&zwnj;رود.
تعیین ارزش و اهمیت آثار چرنیشفسکی بسیار دشوار است. او مربی بزرگ ملت روس بود. عقاید وی در بارة مهمترین مسائل علوم اجتماعی، ادبیات، هنر و فلسفه، غالباً یا با نظریات مارکس و انگلس نزدیک بود و یا با آن منطبق می&zwnj;شد.
چرنیشفسکی برای آشنایی با افکار مترقی جامعة روس و ملل اروپای غربی، بر گنجینة تجارب میهن خود و مطالعات و تجربه&zwnj;های ملل دیگر تکیه کرد. از یک سو منبع عقاید او را تکامل افکار متقدمین کشور روس تشکیل می&zwnj;داد که در آن زمان سنن ماتریالیستی استوار آن از چهرة درخشان لامانوسوف، رادیشچف، گرتسن و بویژه بلینسکی خوانده می&zwnj;شد و از سوی دیگر منبع الهام&zwnj;بخش او سرچشمة افکار دانشمندان اروپای غربی بود که سبب ظهور مارکسیسم گردید. چرنیشفسکی منابع فیض&zwnj;بخش متقدمین خویش را مطالعه کرد و نقایص و اشتباههای آن را مورد نقد قرار داد و در حل مهمترین مسائل دانش گام بلندی به سوی ماتریالیسم دیالکتیک برداشت.
ولادیمیر لنین چرنیشفسکی را &laquo;نابغة دوراندیش&raquo; می&zwnj;نامید و او را نماینده و مظهر کامل فرهنگ پیشرو ملت روس می&zwnj;دانست. چرنیشفسکی در سالهای تسلط و رونق ایده&zwnj;آلیسم و در شرایط اجتماعی بردگی در روسیه، رساله&zwnj;ای در باب هنر و جمال&zwnj;شناسی نوشت و اساس آن را بر پایة فلسفة مارکسیسم نهاد و در موارد بسیاری آن را با تعلیمات ماتریالیسم دیالکتیک مطابقت داد. فریدرخ انگلس چرنیشفسکی را مورخی برتر از مورخان غرب می&zwnj;دانست و معتقد بود که رمان فلسفی او با نام &laquo;چه باید کرد؟&raquo; پدیده&zwnj;ای استثنایی است که هرگز در ادبیات جهان تکرار نخواهد شد.
چرنیشفسکی سراسر حیات خود را وقف خدمت به ملت روس کرد. در صفات و اخلاق وی کوچکترین نقصی مشاهده نمی&zwnj;شد. مردی درستکار و به تمام معنی انسانی حقیقی بود؛ به مرحلة کمال بشریت رسیده بود، اراده&zwnj;ای بسیار قوی داشت و در دشوارترین دقایق زندگی از روح بزرگ او دلاوری و خوش&zwnj;بینی تراوش می&zwnj;شد. وی در نامة مشهور خود به نام &laquo;زندانی شمارة 9&raquo; در 5 اکتبر 1862م. به همسر خویش با این سخنان قوت قلب می&zwnj;بخشد: &laquo;حیات ما متعلق به تاریخ است. صدها سال سپری خواهد شد و باز نام ما در نظر مردم عزیز و ارجمند خواهد بود و با قدردانی و سپاسگزاری از ما یاد خواهند کرد ... پس ما نباید در برابر مردمی که زندگانی ما را سرمشق می&zwnj;سازند، خود را از نظر اخلاقی خوار و خفیف نماییم&raquo;.
نیکلای گاوریلویچ چرنیشفسکی در 24 ژوئیة سال&nbsp; 1828 میلادی در خانواده&zwnj;ای روحانی در شهر ساراتوف روسیه متولد شد. استعداد و نبوغ فطری و عشق و اشتیاق فراوان او به زحمت و کار به زودی در چرنیشفسکی جوان آشکار گشت و ذوق و اشتیاق فراوان او به کسب دانش، با نبوغ ذاتی و استعداد سرشارش در هم آمیخت. وی در سالهای جوانی با شور و اشتیاق به مطالعه می&zwnj;پرداخت و با پشتکار و مجاهدت در فراگیری و کسب دانش می&zwnj;کوشید. استعداد و قریحة چرنیشفسکی در آموختن زبانهای قدیم و زبانهای زندة عصر او شگفت&zwnj;انگیز است، چنان که زبانهای لاتین، یونانی، فرانسه، تاتاری، عبری، فارسی، عربی، آلمانی، لهستانی و انگلیسی را به خوبی می&zwnj;دانست و به تاریخ و ادبیات اکثر این ملل آشنا بوده است.
چرنیشفسکی در سال 1844م. وارد دبیرستان روحانی شهر ساراتوف شد و در آنجا دامنة وسیع معلومات و استعداد فوق&zwnj;العادة او آشکار گشت. بسیاری از بزرگان، آینده&zwnj;ای درخشان در روحانیت برای او پیش&zwnj;بینی می&zwnj;کردند و چنین می&zwnj;پنداشتند که او یکی از روحانیون و مجتهدین مسیحی برجستة کشور روس خواهد شد. اما او در همان هنگام در بارة مسائل اجتماعی و مسائل مربوط به حیات می&zwnj;اندیشید و با کنجکاوی فراوان به مطالعة زندگانی ملت خویش می&zwnj;پرداخت.
افکار و عقاید مردم در محیطی که چرنیشفسکی در آن می&zwnj;زیست، معجونی از تضادهای اخلاقی بود. او در میان این واقعیات متضاد که پیرامون وی را فرا گرفته بودند، توانست منطق زندگانی را بشناسد و دریابد که: &laquo;از فترت و هرج و مرج، نظم و ترتیب نتیجه می&zwnj;شود و در این هرج و مرج، تمام نیروهای لازم برای ایجاد نظم و ترتیب وجود دارد. این نیروها اکنون در حال فعل و انفعالند، اما از آغاز عمل آنها مدتها نمی&zwnj;گذرد و در این فترت و بی&zwnj;نظمی، تمام عناصر و عواملی که از آن زندگانی زیبا و درخشان آینده به وجود می&zwnj;آید، نهفته است&raquo;.
چرنیشفسکی دریافته بود که روش زندگی و وضع هر اجتماع، طرز تفکر و رفتار و صفات مردم آن اجتماع را مشخص می&zwnj;سازد. او در راه تجزیه و تحلیل مظاهر اجتماعی گامی فراتر نهاده و می&zwnj;نویسد: &laquo;پس از ضرورت تنفس، ضروری&zwnj;ترین و نخستین خواستة انسان، خوردن و آشامیدن است. اما غالباً آنچه که برای اقناع این خواسته&zwnj;ها و ارضاء این ضروریات به کار می&zwnj;رود، در نزد اکثر مردم کفایت&zwnj;کننده نیست و همین مسئله سرچشمه و منشاء شمار بسیاری از اعمال زشت و پلید و بزه&zwnj;کاری است... اگر تنها در رفع این یگانه سرچشمة زشتی و پلیدی، یعنی از میان برداشتن فقر و بینوایی عملی مؤثر و جدی به کار رود، در این صورت دست کم نود درصد تمام پلیدیها و بزه&zwnj;کاریها به زودی از جامعة بشریت رخت برخواهند بست&raquo;.
چرنیشفسکی این نظریة ایده&zwnj;آلیستی را که می&zwnj;گوید &laquo;اعمال زشت و نکوهیدة انسان نتیجة قطعی و مسلم آرزوها و امیال ذهنی او به انجام کار زشت می&zwnj;باشد&raquo;، رد می&zwnj;کند و به این اصل معتقد است که رفتار انسان با شرایط اجتماعی او ارتباط محکم و پیوند استوار دارد.
چرنیشفسکی بر خلاف فویر باخ و دیگر فیلسوفان اروپای غربی، فلسفه را از سیاست و مظاهر زندگانی اجتماعی مجزی نمی&zwnj;ساخت. در شرایط اجتماعی روسیة تزاری که اصول بردگی رونق داشت و همراه با آن فقر و بینوایی بی&zwnj;سابقه&zwnj;ای در میان توده&zwnj;ها حکمفرما بود، از مقالات فلسفی چرنیشفسکی آهنگ رسای لزوم استقرار عدالت اجتماعی شنیده می&zwnj;شد و به گوش همه کس می&zwnj;رسید. این قهرمان آزادی و دمکرات، فلسفه را به صورت سلاح قاطع و برنده در مبارزة سیاسی به کار برد.
چرنیشفسکی کاملاً به این مسئله توجه داشت که برای امر آزادی ملت، هر دستگاه فلسفی شایسته نیست. وی در رسالة مشهور خود با نام &laquo;اصول انسان&zwnj;شناسی در فلسفه&raquo; ویژگیهای فلسفة اواخر سدة 18 و اوایل سدة 19 میلادی را آشکار ساخته است: &laquo;عقاید سیاسی و به طور کلی هر گونه تعالیم فلسفی، همیشه تحت تأثیر و نفوذ شدید آن وضع اجتماعی که متعلق به آن زمان است، به وجود می&zwnj;آید، چنان که هر فیلسوف نمایندة یکی از احزاب سیاسی بوده که برای تسلط بر اجتماع در عصر خود مبارزه می&zwnj;برد ... در اینجا سخن از متفکرانی نیست که منحصراً جنبة سیاسی زندگانی را برگزیده&zwnj;اند و به امور اجتماعی پرداخته&zwnj;اند؛ چه انتساب ایشان به احزاب سیاسی برای همه کس واضح و روشن است... &laquo;شیلینگ&raquo; نمایندة حزبی است که از انقلاب بیم داشت و در سازمانهای قرون وسطایی، نجات و فلاح را می&zwnj;جست و کوشش می&zwnj;کرد تا آن دولت فئودال (خانیگری) را که ناپلئون اول در آلمان واژگون ساخته بود، احیا کند. &laquo;هگل&raquo; لیبرالی میانه&zwnj;رو بود که در نتایج فلسفی خود بسیار محافظه&zwnj;کار به نظر می&zwnj;رسد...
سخن ما تنها در این مسئله نیست که عقاید این اشخاص عقیدة فردی بود &ndash;این مسئله چندان اهمیت ندارد &ndash;بلکه دستگاه فلسفی ایشان سراپا از روح آن احزاب سیاسی الهام می&zwnj;گرفت که به آن احزاب منتسب بودند. این بیان که شاید وضع در ایام گذشته چون امروز نبوده و تنها امروز است که فلاسفه دستگاههای فلسفی خویش را تحت تأثیر عقاید سیاسی پایه&zwnj;گذاری می&zwnj;کنند، بیانی ساده&zwnj;لوحانه است و اظهار نظر در بارة آن دسته از متفکرین که مخصوصاً قسمت سیاسی علم فلسفه را رشتة اختصاصی خود قرار داده&zwnj;اند، ساده&zwnj;لوحانه&zwnj;تر است&raquo;.
چرنیشفسکی اهمیت شگرف تئوری را برای فعالیتهای انقلابی و مبارزه با تشکیلات حکومت خانیگری تزاری، به خوبی دریافته بود. لزوم تحول انقلابی در نظر چرنیشفسکی کاملاً آشکار بود. او فلسفه را موظف به روشن ساختن راه انقلاب و دگرگون ساختن نظم زندگانی کهن می&zwnj;دانست.
فیلسوف بزرگ روس، تضاد میان اصول دیالکتیک هگل و نتایج تعالیم او را آشکارا می&zwnj;دانست و در این باره بر این باور بود که &laquo;هگل تنها تا آن اندازه نیرو و قدرت داشت که توانست عقاید عمومی را بیان کند، اما قدرت کافی برای آن که این اصول را از انحراف حفظ کند و تمام نتایج لازم را از آن با منطق استنتاج نماید، نداشت&raquo;.
چرنیشفسکی، ایده&zwnj;آلیسم و نتایج سیاسی تعالیم هگل را رد کرد، اما از میان این تعالیم منحط، &laquo;هستة منطقی&raquo;، یا همانا دیالکتیک را مجزی ساخت. چرنیشفسکی در رساله&zwnj;ای با نام &laquo;نقد ادبیات روس در عصر گوگول&raquo; طرز تفکر دیالکتیکی را به کار برد و لزوم مطالعة پدیده به طور همه جانبه و کشف تضادهای درونی آن را به اثبات رساند.
چرنیشفسکی در برخی از آثار خود، قوانین دیالکتیکی تکامل را روشن می&zwnj;سازد و نشان می&zwnj;دهد که تکامل تنها تغییرات ساده نیست، بلکه تحول از مرحلة پست&zwnj;تر به مرحلة عالی&zwnj;تر است. او با اطمینان کامل می&zwnj;گوید که &laquo;قطعاً صور جدید و عالی&zwnj;تر واقعیات بر اشکال و صور کهنة آن پیروز خواهد شد&raquo;.
چرنیشفسکی در مبارزة تجددطلبی و در تضاد میان نو و کهنه، نیروی محرک تکامل را مشاهده می&zwnj;کرد و در این باره چنین نوشته است: &laquo;تاریخ تاکنون برای نمونه، حتی یک مورد نشان نداده است که بدون مبارزه در این راه کامیابی حاصل شده باشد&raquo;. به عقیدة چرنیشفسکی عبور از یک مرحلة تکامل اجتماعی به مرحلة دیگر، تنها از راه انقلاب امکان&zwnj;پذیر است.
چرنیشفسکی در سالیان پایانی زندگی خود نیز با همان ثبات و پایداری ایام جوانی از عقاید ماتریالیستی دفاع می&zwnj;کرد؛ چنان که پس از مراجعت از تبعید، مقاله&zwnj;ای انتقادی بر نظریة ادراک ذهنی کانت نوشت. وی در مقدمة چاپ سوم اثر خود با نام &laquo;رابطة زیبایی&zwnj;شناسی هنر با واقعیت&raquo; و در نامه&zwnj;هایی که از سیبری به فرزندان خود می&zwnj;نوشت، ناتورالیستها را از این جهت تخطئه می&zwnj;کرد که ایشان در حالی که می&zwnj;کوشند &laquo;نظریات وسیعی در بارة قوانین فعالیت عقل بشری وضع کنند، همان نظریة ماوراءالطبیعة کانت را دایر بر مذهبی بودن عقل و دانش تکرار می&zwnj;کنند&raquo;.
در عرصة ادبیات، چرنیشفسکی یکی از تأثیرگذارترین منتقدان به شمار می&zwnj;رود. وی افلاطون و ارسطو را با دیدگاه خود می&zwnj;شناخت، همچنان که شلینگ و هگل را. نظریة زیبایی&zwnj;شناختی را از آثار فلوطین تا کارهای فردریش تئودور فیشر، خوب خوانده بود. پیوند میان فلسفة ایده&zwnj;آلیسم و ادبیات رمانتیک آلمانی را می&zwnj;توانست آشکارا ببیند و هر دو را نیز البته رد می&zwnj;کرد، چه آنها را خیانتی واپس&zwnj;گرا و حسرت&zwnj;بار به دستاوردهای عصر روشنگری می&zwnj;دانست. هومر را نامنسجم و کلبی&zwnj;منش و بی&zwnj;نصیب از حس اخلاقی می&zwnj;یافت. آشیل و سوفوکل را بی&zwnj;ظرافت و خشک می&zwnj;دید و &laquo;هرمان و دوروته&raquo;ی گوته را نفرت&zwnj;بار توصیف می&zwnj;کرد و در عوض، برانژه، ژرژ ساند، هاینه، دیکنز و ثکری را می&zwnj;ستود.
وی بر این باور بود که ادبیات همواره نقشی ناچیز در پیشرفت جامعة بشری ایفا کرده است و احساس می&zwnj;کرد که منتقد ادبی بایستی فعال&zwnj;تر عمل کند. زیرا در روسیه، برخلاف غرب، &laquo;ادبیات، کلِ زندگیِ اندیشه&zwnj;ورانة ملت را طرح افکنده است&raquo;. در نگاه وی، بلینسکی، مهمترین شخصیت ادبیات روس بود. هگل&zwnj;باوری بلینسکی را سراسر به رسمیت می&zwnj;شناخت و پیشرفت خود را به این نسبت می&zwnj;داد که در مسائل ملموسِ جامعة روس، اندیشه&zwnj;های هگل را به کار بسته و از پنداشتِ &laquo;ادبیات به مثابة ابزار پیشرفت اجتماعی&raquo; سود برده است.
وی نخستین کسی بود که &laquo;گوگول&raquo; را به عنوان پیشگام ادبیات روس معرفی کرد. چرنیشفسکی بی&zwnj;پرده می&zwnj;گفت که گوگول پدر داستان منثور روسی است و همو پایه&zwnj;گذار &laquo;یگانه مکتبی است که ادبیات روس می&zwnj;تواند بدان ببالد&raquo;. دوران گوگولی ادبیات روس از نگاه چرنیشفسکی، دورانی بود که در آن ادبیات روس به موضوع اجتماع دلبسته شد و اندک اندک به ناگواریهای زندگی روسی توجه نشان داد.
انتقاد چرنیشفسکی از همروزگاران خویش حاصل بینش&zwnj;های نظری او بود. وی از نمایشنامة &laquo;فقر عیب نیست&raquo; اثر آستروفسکی که گریگوریف به سان بیان روح روسی و همچون حقیقت زندگی روس از آن تمجید کرده بود، گزارشی یکسر منفی ارائه داد. از نظر چرنیشفسکی این اثر، ایده&zwnj;آلیسم دروغینی از روش رو به زوال زندگی بود.
چرنیشفسکی خواستِ خود را از ادب همروزگاران روس در اثری نقادانه با نام &laquo;آیا این آغاز تحولی می&zwnj;تواند باشد؟&raquo; (1861م.) که در پاسخ به &laquo;قصه&zwnj;ها&raquo;ی نیکلای اوسپنسکی نوشته بود، به ضابطه آورد. وی توصیف&zwnj;های طبیعی و توحش&zwnj;نمای اوسپنسکی را از ته دل می&zwnj;پسندید. چرنیشفسکی ادبیاتی می&zwnj;خواست که به خواننده بگوید دهقانان هم به سان دیگران مردمی نیازمند آموزش و امداد هستند.
اندیشه&zwnj;های چرنیشفسکی را در ناب&zwnj;ترین جلوه&zwnj;اش فقط هیچ&zwnj;انگاران سالهای 1860م. یکسر پذیرفتند و مردم&zwnj;باوران سالهای 1870م. و سپس مارکسیست&zwnj;ها، بویژه پلخانوف تعدیلش کردند.
در حوزة هنرشناسی، چرنیشفسکی در روسیه، پس از &laquo;بلینسکی&raquo; بنیاد و شالودة جمال&zwnj;شناسی ماتریالیستی را استوار ساخت. وی هنگام طرح علم زیبایی&zwnj;شناسی بر اساس فلسفة ماتریالیستی حتی از متقدمین خود در اروپای غربی نیز پیش افتاد.
قدرت استدلال و نیروی منطق دانشجوی جوان دانشکدة پتربورگ که در بنای دستگاه کامل نظریة جمال&zwnj;شناسی در فلسفة روس بر اساس ماتریالیسم به کار برد و آن را با عقاید ایده&zwnj;آلیستی دربارة هنر مقایسه کرد، بسیار عجیب و شگفت&zwnj;آور می&zwnj;نمود.
ایدئولوژی نهضت انقلابی و دمکراتیک روس و همچنین تمامی مردم مترقی و برجستة کشور روسیه، رسالة چرنیشفسکی با نام &laquo;رابطة جمال&zwnj;شناسی هنر با واقعیت&raquo; را که از طرف وی برای تحصیل درجة علمی به دانشگاه پتربورگ تقدیم شده بود، به عنوان نظریة مترقی و رئالیستی هنر پذیرفتند.
به عقیدة چرنیشفسکی، زیبایی&zwnj;شناسی با جهان&zwnj;بینی اجتماع رابطه&zwnj;ای بسیار نزدیک دارد. ماتریالیسم که اساس جهان&zwnj;بینی چرنیشفسکی را تشکیل می&zwnj;داد، ایجاب می&zwnj;کرد که هنرشناسی ایده&zwnj;آلیستی مردود شود. چرنیشفسکی جمال&zwnj;شناسی هگل را دگرگون ساخت و بنیان و شالودة آن را واژگون کرد. در نظر هگل، سرچشمة زیبایی عقل مجرد بود، اما در نظر چرنیشفسکی منشاء زیبایی زندگی واقعی است.
انتشار رسالة چرنیشفسکی راجع به زیبایی&zwnj;شناسی برای آن عصر، حادثه&zwnj;ای فوق&zwnj;العاده به شمار می&zwnj;رفت، مخصوصاً از این نظر که اهمیت فرهنگی و سیاسی بسیار داشت. رسالة چرنیشفسکی تنها محرک و مسبب عقیدة تکامل هنر رئالیستی نبود، بلکه زیبایی&zwnj;شناسی جدید ماتریالیستی که برای به کرسی نشاندن هنر رئالیسم به مبارزة آشتی&zwnj;ناپذیری بر ضد ایده&zwnj;آلیسم برخاسته بود، اصولاً پرچمدار مبارزه و مخالف با اساس تشکیلات اجتماعی آن عصر و هر گونه سازش با آن اجتماع فاسد محسوب می&zwnj;شد.
عقاید و نظریات چرنیشفسکی در بارة هنر از جهات بسیار با جهان&zwnj;بینی ماتریالیستی دیالکتیک منطبق است. چرنیشفسکی هنر را صورت مخصوصی از انعکاس هنری واقعیات به وسیلة انسان می&zwnj;دانست و این واقعیات را عینی و دارای مصداق خارجی می&zwnj;شناخت. در نظر او، منشاء هنر و موضوع آن زندگانی حقیقی طبیعت و اجتماع بود.
مضامین آثار چرنیشفسکی نشان می&zwnj;دهد که او هنر را به عنوان شکل مخصوصی از تحول عملی جهان و تأثیر هنرمند در زندگانی اجتماعی به شمار می&zwnj;آورد. این مسئله صحیح است که چرنیشفسکی این افکار را غالباً به آن صورت عمومی که در تئوری مارکسیسم بیان شده، توضیح و تشریح نکرده است، اما او حقیقت طبقاتی و واقعی هنر را آشکار ساخته و هنرمندان را دعوت کرده است تا عقاید مترقی و واقعی اجتماع معاصر خود را در آثار خویش وارد نموده و منعکس نمایند.
چرنیشفسکی مخالف سرسخت شعار &laquo;هنر برای هنر&raquo; بود. او می&zwnj;نویسد: &laquo;اندیشة &laquo;هنر برای هنر&raquo; در عصر ما به همان اندازه عجیب و بی&zwnj;معنی است که معتقد شده بگوییم &laquo;ثروت برای ثروت&raquo; یا &laquo;علم برای علم&raquo;.
چرنیشفسکی نویسندگان و شاعران را از پیروی جهات نادرست متنبّه ساخته، هنر را موظف می&zwnj;داند تا مظاهر نوینی که در زندگانی اجتماع پیدا شده و یا در کار ایجاد و ظهور است، از اجتماع بیرون کشد و به مردم نشان دهد. این هنرشناس ماتریالیست، در مقالات اولیة خود &laquo;راجع به شعر و آثار ارسطو&raquo; چنین اظهار می&zwnj;کند که شعر نباید حوادث جزئی و اتفاقی زندگانی را مجسم سازد، بلکه باید آنچه در زندگانی موجود است و پیوسته با آن ارتباط دارد، بیان کند.
نظریات هنری چرنیشفسکی در هدایت و رهبری هنر آینده مؤثر افتاد و در طبایع هنرمندان موجب آن شد تا آثار هنری بسیار عالی به وجود آورند. این نظریات هنری شایستگی آن داشت که هنر را ثمربخش سازد و آن را با گامهای سریع در شاهراه تکامل اندازد.
چرنیشفسکی در توسعه و رشد هنر رئالیستی روس تأثیر عظیمی داشته است. نویسندگانی بزرگ نظیر نکراسوف، سالتیکوف، شچدرین و کارالنکو از منبع فیاض و ثمربخش نظریات هنری چرنیشفسکی که هنرمندان را به سوی رئالیسم یعنی به سوی زندگانی حقیقی فرا خوانده بود، بهره&zwnj;مند گشته&zwnj;اند.
در عرصة موسیقی، موج نیرومندی به وجود آمد و آهنگ&zwnj;سازان نامداری همچون بالاکروف، موسورسکی، بارودین، ریمسکی و کورساکوف همان تمایلات رئالیستی و توجه عمیق به هنر ملی را در آثار خود منعکس ساختند که چرنیشفسکی تبلیغ و سفارش می&zwnj;کرد. همچنین در حجاری و پیکرتراشی نیز تأثیر و نفوذ عقاید و نظریات هنری چرنیشفسکی به طور برجسته و آشکارا در آثار آنتوکولسکی مشاهده می&zwnj;شود.
نظریات هنری چرنیشفسکی در نویسندگان جمهوریهای اتحاد جماهیر شوروی سابق نیز مؤثر افتاد. از نویسندگان اوکراینی شوچنکو و ایوان فرانکو؛ از نویسندگان گرجی آگاکی تسره&zwnj;تلی، از نویسندگان استونی کاستاختا گوروف، از قزاقستان آبای و دیگران، در آثار خود از نظر مضمون و روش هنر، از تعالیم سودبخش چرنیشفسکی پیروی و استفاده کرده&zwnj;اند.
نفوذ چرنیشفسکی از مرزهای کشور روس پا فراتر گذاشت و در کشورهای اسلاو نیز مؤثر واقع شد. نویسندگان صرب نظیر سوتوزارو، مارکویچ، راگیچ و دیگران تحت تأثیر عقاید و نظریات هنری چرنیشفسکی آثار برجستة خویش را به وجود آوردند. از نویسندگان بلغارستان، وازوف، کاراویلوف، یوتف و دیگران به همین ترتیب نظریات هنری چرنیشفسکی را در آثار خود منعکس ساخته&zwnj;اند.
رسالة پیش روی خوانندة گرامی &laquo;شاهنامة فردوسی و چرنیشفسکی&raquo; به قلم یکی از مخلصان و دوستداران شاهنامه و فردوسی در تاجیکستان، جناب آقای ولی صمد است. مؤلف که در باب یازدهم کتاب به تفصیل بیان کرده، سالهای مدید وقت خود را وقف گردآوری مواد فراوان این کتاب از روسیه و سایر کشورهای اتحاد جماهیر شوروی سابق نموده، تا سرانجام حاصل تحقیقات خود را در این رساله گردآوری و به نشر رساند.
رسالة مذکور در سال 1384 شمسی، از سوی جمهوری اسلامی ایران، عنوان کتاب برگزیدة سال را کسب کرد. متن اصلی کتاب به خط سریلیک تاجیکی و زبان فارسی تاجیکی و پاره&zwnj;ای از متون روسی بود. در خلال این سالها، انتشارات &laquo;شهریاران&raquo; تلاش بی&zwnj;قفه&zwnj;ای برای برگردان این اثر به فارسی نمود و سرانجام با خون&zwnj;دلهای فراوان و مشکلات عدیده&zwnj;ای که در این راه وجود داشت، این کتاب به فارسی برگردانده شد. در طول این سالها، متن فارسی این اثر، علاوه بر چندین بار ویرایش، از نظر تعدادی متخصصین این ساحه نیز گذرانیده شد.
مؤلف این رساله، جناب آقای ولی صمد که اکنون به سن مبارک 75 سالگی رسیده&zwnj;اند، از شهرت فراوانی در &laquo;شاهنامه&zwnj;دوستی&raquo; و بلکه &laquo;فردوسی&zwnj;دوستی&raquo; در میان اصحاب قلم تاجیک برخوردارند. از این رو، در پاره&zwnj;ای از موارد، در این رساله، داوری ایشان با احساسات توأم گشته که قطعاً این امر ناشی از تعصب و مهر و محبت خاصی است که ایشان نسبت به شاهنامه و فردوسی دارند و ناشر این رساله به جهت رعایت امانت، دخل و تصرفی، به جز در موارد نادر، بر آنها نکرده و به همان شکل منعکس نموده و این امر بدان معنی است که مسئولیت صحت و سقم مطالب را مستقیماً از دوش ناشر ساقط و به مؤلف محترم واگذار می&zwnj;نماید.
بزرگی &laquo;شاهنامه&raquo; و &laquo;فردوسی&raquo; قرنهاست که فرهیختگان زیادی از گوشه و کنار جهان را به خود شیفته کرده است. مؤلف این رساله، جناب آقای ولی صمد، یکی از آن شیفتگانی است که شاهنامه و فردوسی سالیان سال جزئی جدائی&zwnj;ناپذیر از زندگی او بوده&zwnj;اند. اینجانب ضمن آرزوی تندرستی و کامیابی برای این محقق تاجیک، از خداوند بزرگ خواستارم که وجود ایشان را همچنان پرکار و پرنیرو سالیان سال در پناه خود نگه دارد.
در پایان بایسته می&zwnj;دانم تا از زحمات فراوان سرکار خانم سپیده خانبلوکی، جناب آقای دکتر میربابا میررحیم، جناب آقای اصغر مهرپرور و همة دست&zwnj;اندرکارانی که در چاپ و نشر این رساله سهیم بوده&zwnj;اند، صمیمانه سپاسگزاری نمایم.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:41:25 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شعری زیبا از حضرت مولانا</title>
<link>https://koosh-nameh.loxblog.com/شعری-زیبا-از-حضرت-مولانا</link>
<guid>https://koosh-nameh.loxblog.com/شعری-زیبا-از-حضرت-مولانا</guid>

<description><![CDATA[
تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهینم ندهی به کشت من آب به این و آن دهیجان منی و یار من دولت پایدار منباغ من و بهار من باغ مرا خزان دهیحضرت مولانا]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:41:25 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

